تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 

پاييز با تو از راه رسيد ...

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر نيازت

مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را

با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ....

 

 

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود.مگذار که حتي آب دادن

 

 گل هاي باغچه 

 

به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود. عشق عادت به دوست داشتن

 

و سخت دوست 

 

داشتن ديگري نيست، پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته

 

خواهان نو شدن 

 

است و دگرگون شدن. تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق,چگونه

 

مي شود تازگي 

 

و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

 

ناگفته هاي مانده بر دلم را تنها تويي که خوب مي دانی 

کاش مي شد فريادشان زد

اما نه،آنوقت حرفي براي ثانيه هاي سکوتم که فقط تويي و من و سو سوي

شمعي نمي ماند...

نمي گويم تنهايي هايم را از من بگير......

نه ...... مي گويم تنهايم نگذار

فقط همين

 

ميخوام رو يه تيکه سنگ بنويسم دلم برات

تنگ شده......بعد اونو بزنم تو سرت تا بفهمي که دلتنگي چه دردي داره......

 
 

 
|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/08/17 ساعت 9:45 |
 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شب را برای سياهی بی پايانش، برای هزاران راز نگفته ،‌برای تنها معبد آرامشم ،‌برای محرم اسرارم ،‌برای بودن با تو ،‌برای تنهايی های بی تو ،‌برای هزاران هزار حرف نگفته ،‌ برای سکوت بی پايانش و برای هزاران هزار دليل ديگر دوست دارم.

سکوت را برای صداقتش ،‌برای هزاران نگاه پر معنا ،‌برای تنهائيش ، برای بی پايانيش دوست دارم.

قانون مرگ يک ديوانه را شايد هيچ کس نفهمد جز تو ... مرگ را تنها برای خودم دوست دارم ،‌چون تنها تويی که ميدانی قانون مرگم چيست ؟؟؟تنها تويی که تمام بند های قانون مرگم را برايم روشن ميسازی!!!!!!!

کنار تو ،‌ قانون مرگ را برای سکوت هميشه بی پايانم ،‌ برای رسيدن به تو ،‌برای آرامش ابدی در برای اينکه تو درستش کردی دوست دارم. تنها تو به من بگو .... تو به من بگو حالا که در اين کره خاکی همه مرا ( ديوانه ) می خوانند  حتی (او ) چگونه تنها ترين ديوانه نباشم؟؟؟؟چگونه لب به خنده بگشايم در صورتی که قلبم مالامال از غم است؟؟؟؟؟ چگونه  شاد باشم وقتی که قلبم  در گرو خاطرات تو است !!!!!!!!!!!!!!!

سرزنشم مکن ميدانم از امانتی که تو به من هديه داده ای به درستی مراقبت نکرده ام ،‌ولی تو....

... را برای هزاران حرفی که از گفتنش عاجزم دوست دارم!!!!!!

توی اين غربت خونه يه نفـر سـاکت و خستــه

 

خسته از بـازيچه گشتن ، داره از غصه می ميره

 

تنها مرگ به ياد اونه ، از اون هيچ يادی نمونده

 

يــــادِ عشقش مونده امــا تو اين نجوای غصه

 

ديگه تنها و غريبه تـــوی اين سکوت خونـــه

 

حتی محرمــی نــداره واسه دردِ عاشقـــونــه

 

توی تنهايی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش

 

شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش

 

غصه ی يه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده

 

می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده

 

زيرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گريه

 

ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه

 

وقتي از زندگي سيرم ، تـــو که تسکين ِ دردي  

  

ديگه تو هم نمي توني پلک خيسمو ببنــــدي

 

وقتي حتي گريه با مـــن شعر رسوايي مي خونه

 

همون بهتر که اين دل درپيش تو  بمونه

 

به ا يـــاد تو خوانـــــدم  از گرمـــي دستانت

 

در يــــــادِ مــن مــانــده اشـک دو چشمـــــانـت

 

در هر نفسی بايد از عشق تو  خوانـدن را

 

زمزمه کرد با اشــــــک در اين شب بـی سودا

 

در اين سکوت عشق ،  دستانِ مرا در ياب

 

هم صدا بخوان با من چون سکوت يک مرداب

 

در هـر تپش قلبت ، قلبــم تـــو را خوانـــــد

 

عــاشق تــــر از ديــروز جز عشق نمی خواهد

 

از عشقِ تو تا مرگم ، بـــی نمـازيم شيداست

 

در رکــوع چشمانت  بـــــــت پــرستيم پيداست 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/08/01 ساعت 17:15 |