تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 عشق بازی

شيشه و سنگ

او مظهر عشق بود و من مظهر ننگ
وقتي كه فشردمش به آغوش تنگ
لرزيد دلش ، شكست و ناليد كه : آخ
اي شيشه چه مي كني تو در بستر سنگ

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي.

آرزو دارم شبي عاشق شوي. آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را. مي رسد روزي که بي من لحظه ها را سر کني. مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني. مي رسد روزي که شبها در کنار عکس من نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني

 

عشق يعني با تو خواندن از جنون ، عشق يعني سوختنها از درون

عشق يعني سوختن تا ساختن ، عشق يعني عقل و دين را باختن

عشق يعني دل تراشيدن ز گل ، عشق يعني گم شدن در باغ دل

عشق يعني تو ملامت کن مرا، عشق يعني مي ستايم من تو را

عشق يعني در پي تو در به در ، عشق يعني يک بيابان درد سر

عشق يعني با تو آغاز سفر ، عشق يعني قلبي آماج خطر

عشق يعني تو بران از خود مرا ، عشق يعني باز مي خوانم تو را

عشق يعني بگذري از آبرو ، عشق يعني کلبه هاي آرزو

عشق يعني با تو گشتن هم کلام، عشق يعني انتظار يک سلام

عشق يعني دستهايي رو به دوست ، عشق يعني مرگ در راهت نکوست

عشق يعني شاخه اي گل در سبد ، عشق يعني دل سپردن تا ابد

عشق يعني سروهاي سر بلند ، عشق يعني خارها هم گل کنند

عشق يعني تو بسوزاني مرا ، عشق يعني سايه بانم من تو را

عشق يعني بشکني قلب مرا ، عشق يعني مي پرستم من تو را

عشق يعني آن نخستين حرفها ، عشق يعني در ميان برفها

عشق يعني ياد آن روز نخست ، عشق يعني هر چه در آن ياد توست

عشق يعني تک درختي در کوير ، عشق يعني عاشقاني سر به زير

عشق يعني بگذري از هفت خان ، عشق يعني آرش و تير و کمان ....

و چه خوبه اين همه عشق رو به خدا داشته باشيم که کسي جز خدا سزاوار عشق نيست ،چون الان همه به خاطر هوس به هم عشق مي ورزند . بچه ها يادتون باشه هيچ کس لياقت عشق شما رو نداره چون اگه داشت هيچ وقت ............ .... ( و در اين نقطه چينها معناي زيادي هستش )

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/04/20 ساعت 8:6 |
 مادر روزت مبارک

ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها را به

 

تمامي مسلمانان جهان تبريك و تهنيت عرض مي كنم 

 

روز زن

 

.

 

.

 

.

 

 

 

 

 

روز مادر

 

.

 

.

 

.

 

 

 

مبارك باشه

 

 

 

 

 

شنيد گوش دلم مژده از ولادت زهرا

گشود بلبل طبعم زبان به مدحت زهرا

فضاي کعبه منوّر شد از فروغ جمالش

صفا گرفت از صفاي صورت زهرا

خداي اکبر و اعظم نکرده خلق به عالم

ز نسل حضرت آدمي زني به شوکتِ زهرا

بجز خديجه کبرا که هست مظهر عصمت

نزاد مادر ديگر زني به عصمت زهرا

بخوان حديث کسا و ببين که خالق يکتا

نموده خلقت دنيا براي خلقت زهرا

نهاده ساره سر بندگي به پاي سريرش

ستاده هاجر چون خادمان به خدمت زهرا

چو اوست نور حق و حق در او نموده تجلي

به غير حق نشناسد کسي حقيقت زهرا

ولي چه سود که با اين همه جلالت و شوکت

زمانه بود مدام از پي اذيت زهرا

چنان به درد و مصيبت نمود صبر و تحمل

که صبر شد متحير ز صبر و طاقت زهرا

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/04/14 ساعت 10:27 |
 داستان خيانت

                             خـيـانـت

از پله ها بالا مي رفت , دو ساعتي زود تر از اداره مرخصي گرفته بود ؛ هديه را که خريده بود در دستش بود ,   از خوشحالي مست و مدحوش شده بود به نزديک در ساختمان رسيد ,  در سالگرد ازدواجشان مي خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدايي مي آمد ,  کمي نزديک شد آري صداي
 مي آمد اما نه صداي يک نفر بلکه صداي دو نفر به آهستگي در را باز کرد , صداي قهقه بهار مي آمد اما در کنار خنده او صداي مردي کمي آن را خدشه دار کرده بود .از لاي در نگاه کرد لختي پاي بهار را از پشت ديد که به همراه مردي که ديده نمي شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صداي خنده آنها
مي آمد .بهروز مردي تقريبا بلند بالا , با موهاي روشن  ,  چشم هاي عسلي و باريک , صورت کشيده , بيني قلمي  , دهن متوسط ,  گوش هاي کوچک ,  ابروهاي کشيده ,   لاغر اندام با انگشت هاي کشيده که به عادت هميشگي موهاي فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خيابان فلاح زندگي مي کرد .از ازدواج او با بهارسيزده  سالي مي گذشت . بهروز بار اولي که بهار را ديده بود در در ورودي سينما بود . آن روز در سينما بهار فيلم غريبه را مي ديد و بهروز بهار را مي ديد و انگار او دوباره متولد شده و بيشتر از پستان مادر به سيماي زيبا رخي بنام بهار احتياج دارد . بهروز بعد از اتمام فيلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانيه به ثانيه بر آتش وجود بهروز افزوده مي شد وقتي شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را مي ديد و در عالم خواب و رويا زندگي با بهار را جلوي چشمش تجسم ميکرد اما هنگامي که به بدن خوش اندام بهار فکر مي کرد از خودش بدش مي آمد و با خودش مي گفت اين بار هم عشق ما از روي هوس است و بحالت ديوانه ها دور اتاق چرخ مي زد تا خوابش ببرد .بهروز آن روزها در سال آخر مهندسي عمران دانشگاه تهران درس مي خواند . سر کلاس حواس بهروز به هيچ چيز نيود الا رخ زيباي بهار . اما در اين ميان چيز ديگري هم براي بهروز مبهم بود ,   آن پسر که همراه بهار به سينما آفريقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجريش نيز تعقيب کرده بود چه کسي بود ؟ آيا برادرش بود يا .....  ,  فکر کردن به اين موضوع نيز بسيار بهروز را اذيت مي کرد . از آن روز مي گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پيش برده بود اما براستي چه کسي در کنار بهار ايستاده بود. بهروز که ديگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله اي رفت که بهار را تا آنجا تعقيب کرده بود طولي نکشيد که سر و کله يک دختر پيدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمي عصبي ولي اين ديگر چه کسي بود که کنارش بود اين آن پسر قبلي نبود ولي آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آيا اين دختر که او عاشقش شده بود يک دختر هرزه بود يا سر راهي يا يک دختر که بخاطر جاي خواب هر روز با يکي مي رود .... ديگر مغز بهروز قدرت کشش هچين فرضيه را نداشت . بهروز با دلي پر و چشماني باراني سرازيري کوچه پس کوچه های شميران را در مي نورديد ؛ اما اين فکرها لحظه اي او را رها نمي کرد .اما چه سري در اين عشق وجود داشت که بهروز بجاي اينکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفي فکر زندگي بدون بهار و از طرف ديگر پسر هايي که در کنار بهار ديده بود اورا بحالت رواني ها کرده بود ولي بايد چه مي کرد ؛ راهي که بايد او برمي گزيد چه راهي بود , چاره اي نبود سيگاري روشن کرد و فکر مي کرد اما به چه ؟؟؟با خودش مي گفت مي روم به او مي گويم از عشق خودم به او و اينکه چقدر او را دوست دارم و به او مي گويم که من کار مي کنم و تو خانه را نگاه دار ولي اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجريش بود آيا زن من مي شود؟شلوار جين آبي آسماني خود را که به تازگي خريده بود به همراه پليور سرمه اي , کفش مشکي و پالتو تيره خود به تن کرد ؛ پياده و سواره بسمت تجريش راه افتاد ؛ او تصميمش را گرفته بود و مي خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم ترديد داشت . آيا بهار بحرف گوش
مي کرد ولي با اين حال او تصميمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسيد , با سيگار کمي خودش را مشغول کرد تا شايد بهار برسد , ساعتي به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .بهروز هل شده بود نمي دانست بايد چکاري انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,

- سلام شما؟

به ه هروز هستم ..

تمام چيز هايي که بهروز در طول راه تمرين کرده بود تا به بهار بگويد از يادش رفت و نمي دانست براي چه به اينجا آمده .

- بجا نياوردم , با من کاري داشتيد؟آره ولي ...بهروز شماره تلفن و تنها چيزي را که از برنامه آماده کرده اش به يادش مانده بود از جيبش در آورد . عرق از پيشاني او مي باريد و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردي به او کرد و رفت . بهروز که ديگر طاقت هيچ چيز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروي دوشش انداخت و به راه افتاد . او
نمي دانست بايد چه تصميمي بگيرد . همه چيز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .هفته اي مي گذشت و بهروز از اتاقش بيرون نيامده بود بجاي اينکه بهار را فراموش کند بيشتر به او فکر مي کرد و گرماي بدن او را در کنارش حس مي نمود اما اين چه عشقي بود که بهروز دچارش شده بود اينطور که
مي گذشت بتدريج از زندگي نا اميد مي شد اما دوباره که به بهار فکر مي کرد به آينده اميدوار مي شد . بهروز دوباره تصميم گرفت که به بهار همين پيشنهاد را بدهد .ريش خود را تراشيد و دوباره بهترين لباس هايي که ميتوانست بتن کرد و به راه افتاد . اين بار در راه باخود خيلي بيشتر تمرين کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همين افکار بود که به سر همان کوچه رسيد . ساعتي گذشت اما از بهار خبري نبود آنروز به بعد از ظهر رسيد اما بهار نيامد . شب هنگام زماني که چشم به سختي جلويش را ميديد بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود . انتظار چندين ساعته به پاين رسيد و بهار آمد . بهروز سلام کرد ولي بهار با بي اعتنايي او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او مي رفت و مي گفت :نمي دانم شايد درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولي نه دوست داشتن معمولي من عاشق شما هستم , باور کنيد من از روي هوس اين حرف را نمي زنم خواهش مي کنم اي شماره را بگيريد و فقط يک بار زنگ بزنيد تا با هم صحبت کنيم , بعد هر چه شما بگوييد . بهار کمي درنگ کرد شماره را ديد ولي شماره با عدد شش شروع مي شد در حالي که اشک حلقه زده در چشمهاي بهروز را ميديد شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسي به راحتي کشيد و انگار دنيا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به اين فکر مي کرد که وقتي بهار با او تماس گرفت به او چه بگويد که ديگر او را براي هيچ وقت از دست ندهد با اين افکار شب را به صبح رساند .عقربه هاي ساعت روي يازده ايستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر مي کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرايط صحبت کردن را ندارد ولي بهار منظور اورا نفهميد ولي با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همديگر را ملاقات کنند . بهروز ديگر سر از پا نمي شناخت , دنياي او ديگر دنياي بي قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پيدا کرده بود و بهار , بهار زندگي او شده بود . عقربه ها وحتي ثانيه شمار به مانند اينکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اينکه آن نيمروز بحد يک عمر براي او گذشت ولي فرارسيد بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزديک هاي پارک رسيد دختري را ديد با قد متوسط , صورت بيضي مانند , موهايي که از زير روسري و روي پيشانيش خودنمايي مي کرد , چشمهاي مشکي و گيرنده , بيني که داد ميزد که عمل شده , دهاني کوچک , با لباس هاي ست مشکي به تن و کتاني که بر پاي او گريه مي کرد .؛ آري بهروز درست مي ديد او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ايستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهايش افزود و به بهار رسيد و سلام کرد وبعد از احوال پرسي بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اينکه بدون بهار زندگي برايش قابل تصور نيست , از اينکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسيد و بهار نيز بعد از گفتن از خودش گفت اولي سامان پسر عموي او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ويروس ايدز به دلايلي نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومي هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خريد به خانه آمده بودند تا بهمن آن را براي بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند . بهروز و بهار آن يک بعد  از ظهر چنان شيفته هم شده بودند که خداحافظي برايشان دشوار شده بود .

              

بهار آدمي که يک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتي بود که بهروز آن را رايگان و بدون منت در اختيارش قرار ميداد . بعد از ماجرا چند ماهي بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختري بنام پريا شدند که هردو عاشق او بودند و پيش خودشان مي گفتند فقط مرگ مي تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پايان تحصيلش به کار آزاد روي آورد و زندگي تقريبا مرفهي براي خانواده اش فراهم کرده بود . تمام اين خاطرات مانند برق و باد از جلوي چشمان بهروز مي گذشت اما او درست ديده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غريبه قهقه مي زد . خواست به خانه برود و هر دوي آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پريا افتاد ؛ آيا پريا دختر بهروز بود يا بهار با هوس راني نفسش او را براي بهروز به ارمغان آورده . بهروز ديگر تاب فکر کردن نداشت مانند ديوانه ها به در و ديوار راه پله مي خورد و پايين مي رفت فکر اينکه پريا دختر او نيست و همسرش به او خيانت کرده مجال حتي درست ديدن را به او نمي داد بي هدف در کوچه ها ماشين را مراند ؛ در يک آن خود را جلوي در اسماعيل جهود ديد در زد و داخل رفت , بي اراده دو بطري وتکا طلب کرد يک نفس بطري ها راسر کشيد و از خانه بيرون آمد . يادش افتاد که قرار بود پريا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پريشان و در حالي که چشمش به سختي باز مي شد با باز شدن در ماشين از جايش پريد ؛ تمام تن بهروز خيس بود . ديگر پريا را دختر خودش نمي دانست , فکري به سرش زد .بهروز بايد از بهار انتقام مي گرفت و پريا که حروم زاده بوده و دختر پريا نيز بايد به ناچار قرباني اين هوس راني. در همين زمان فکر شيطاني به سراغش آمد  ديگر هيچ چيز براي بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه ميداني را ديد که آنطرف ميدان تعدادي افغاني بودند ديگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خيانت آني بهروز را رها نمي کرد . با اينکه با مقاومت پريا روبرو شد ولي با زور زياد مانتو و روسري پريا را در آورد و او را به افغاني ها به قيمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتي ديدن چهره معصومانه پريا که در ميان چشم هاي هوس ران افغاني ها دست و پا مي زد نيز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولي باز هم کمي از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود . به اولين تلفن عمومي که رسيد به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که براي پريا مشکلي بوجود آمده و بايد باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل هاي لويزان راه افتادند . بي قراري و موج انتقام و مرگ بهار را براحتي مي شد از چهره بهروز حدس زد . وقتي بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معني دارش که از هزار بد و بيراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت هاي اوليه شب صداي زوزه گرگ مي آمد و درختان کنار خيابان نيز مي خواستند که آدمي را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه مي داد . تقريبا به آنجايي که مد نظرش بود رسيد ؛ آرام ماشين راه کنار خيابان ايستاند خودش در ماشين را براي بهار باز کرد ؛ ديگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد : بايد از همان اول حدس مي زدم که بچه هاي شمال شهر معني عشق را نمي فهمند , معني دوست داشتن را نمي فهمند , و لابد به خيانت مي گويند تفريح , مرد غريبه هم مثل شوهرشان مي ماند , بدون هوس راني نمي توانند زندگي کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند . در حالي که بهار گريه مي کرد از بهروزمي پرسيد از چه چيز و چه کس سخن مي گويي حرفش تمام نشده بود که سنگي به شدت با پيشانيش بر خورد کرد و او بر زمين خورد ؛ بهروز بسمت ماشين دويد و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبيد و بالاي سرش نشست و در حالي که با موهاي آغشته به خون بهار بازي مي کرد ماجراي بعد از ظهر را برايش تعريف کرد و گفت سزاي خيانت کاري مثل تو همين است . بهار در حالي که به سختي نفس مي کشيد و مي شد عزائيل را بالاي سرش ديد گفت : او بعد از ظهر به خريد رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش  و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگي آمده بودند تا آنها را غافلگيرکنند و بهار :

مــُــــــرد

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/04/07 ساعت 10:50 |
  مهستی هم درگذشت ....!

مهستي به خواهرش هايده پيوست

مهستي(1325-1386)  خواننده موسيقي ايراني و تصينف‌هاي عامه‌پسند بامداد روز دوشنبه بر اثر بيماري سرطان درگذشت. مهستي در كنار اكبر گلپايگاني از آخرين بازماندگان نسل دوم موسيقي ايراني پس از راه‌اندازي راديو در ايران محسوب مي شود.

مهستي، حدود چهار سال به بيماري مبتلا بود ولي تا مدت‌ها آن را از مردم پنهان مي‌کرد. او در ماه‌هاي اخير، همراه با پزشکش در چندين برنامه تلويزيوني ظاهر شده بود و بيماري خود را رايج در ميان بسياري از آمريکايي‌ها و کم اهميت جلوه داده بود.

مهستي از اواسط دهه 1340 خوانندگي را آغاز کرد و چندين ماه پيش از انقلاب، ايران را ترک کرد. همسر مهستي به گفته خود وي در تلويزيون جام جم، در همان دوران تيرباران شد.

مهستي با گروه کثيري از ترانه‌سازان ايراني در سبک‌هاي گوناگون، از علي تجويدي و اسدالله ملک گرفته تا جهانبخش پازوکي، صادق نجوکي، محمد حيدري و منوچهر چشم‌آذر همکاري داشت.

 

بيوگرافي، ديسکوگرافي و شرح حال هنرمند - مهستي

خديجه دده بالا که بعدها با روي آوردن به خوانندگي نام هنري مهستي را براي خود برگزيد، در نوجواني استعدادش براي خوانندگي توسط پرويز ياحقي کشف شد . نخستين آوازهاي او در مجموعه گلها به کارهاي او اعتبار بخشيد و او را به خواننده اي محبوب در دهه هاي چهل و پنجاه بين مردم بدل ساخت و به علاوه راه را براي ورود خواهر بزرگترش، هايده به عالم خوانندگي نيز باز کرد.

کمي پس از انقلاب اسلامي ايران، وي به بريتانيا رفت و پس از چند سال به آمريکا مهاجرت کرد. در سال 2005 نيز در اين کشور توسط جمعي از ايرانيان از وي براي 35 سال فعاليت در زمينه موسيقي سنتي و پاپ ايراني تقدير به عمل آمد.    

 خواهر بزرگ مهستي، هايده، در سال 1368 در اثر سکته قلبي در آمريکا درگذشت

 

 

دوستان عزيز امشب فقدان هنرمندي ديگر از بزرگان موسيقي و هنر ايران را سوگواريم هنرمندي که هميشه ياد و خاطر و صداي آرامش بخشش با ما خواهد بود ، هنرمندي که فقدانش خلاء بزرگي در صنعت موسيقي و ترانه هاي ايراني خواهد بود

اميدوارم دعاي خير و رحمت و آمرزش شما بدرقه راه سفر آخرت اين عزيز هميشه جاويد باشد

 

خداوند روح او را قرين رحمت و شادي گرداند همانگونه که او با صداي دلنشينش هميشه آرامش بخش دلهاي ايرانيان بود

اين هم متن يکي ماندگارترين آشعار خوانده شده توسط مهستي

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب

توي دفتر موج . رو دريا
بيا بنويسيم که خدا ته قلب آينه است
مثل شور فرياد يا نفس تو حصار سينه است

با هميشه موندن وقتي که هيچي موندني نيست
اوج هر صداي عاشقه که شکستني نيست
با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم

روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم
اي که معني اسم تو آسمون پاکه
ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب

توي دفتر موج . رو دريا
توي خواب خاک . ريشه ها موسم شکفتن
همصداي من ميخونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بيا به سپيده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم

روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم
اي که معني اسم تو آسمون پاکه
ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب
توي دفتر موج . رو دريا
با ترانه نفسات . من ترانه ميگم
اسمتو مثل يه غزل عاشقانه ميگم

بيا که ديگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوي پيرهنت که بياد . لحظه ديدنه
با صدام ميام . همه جا تو رو مينويسم

روي آينه گريه هام . گونه هاي خيسم
اي که معني اسم تو آسمون پاکه
ريشه صدا . نبض عشق . زير پوست خاکه

بيا بنويسيم روي خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بيا بنويسيم روي برگ . روي آّب
توي دفتر موج . رو دريا

 

اينم از تشييع جنازه پيكر مهستي عزيز

مهستي هم رفت ...!

 

 

 

   اينم تنها چهره اي كه بعد از سحر ( دختر مهستي ) خيلي ناراحت و گريان بود

      

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/04/05 ساعت 9:5 |
 یه گپ با خدا بزنیم

هم صحبتي با مخلوق جهان

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه کني ؟

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد »

خدا لبخندي زد و پاسخ داد:

 زمان من ابديت است ... چه سؤالاتي در ذهن داري که دوست داري از من بپرسي؟

من سؤال کردم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي کند؟

خدا جواب داد....

 اينکه از دوران کودکي خود خسته مي شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند که روزي بچه شوند ... اينکه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي کنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند ...