تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 یادداشت

يادداشتهاي روزانه يک مامور قبض روح

شنبه:

امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به کارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟

يکشنبه:

امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچکدام از کارهاي اداريم نرسيدم.
8753
تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يک نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يک آدم عوضي وقت نشناس از دست دادم .... براي خودکشي اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاري ميکردم ديگه روحش بيدار نميشد!

دوشنبه:

رفتم بيمارستان ويزيت يکي از مريضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تند تند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدم دانشجوهاي پرستاري قبل از من کشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممکن بود حتي روحشم ناقص کنن از همکاري بدم نمياد، ولي بشرط اينکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمياد کسي تو تخصصم دخالت کنه.

سه شنبه:

مادره بادوتا بچه اش ميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يکي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يکي داره نيگام ميکنه دست اون يکي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگام ميکنه.اومدم دست خودشم بگيرم،اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره مياد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با يک اشاره ماشينش منحرف شد و کوبيد به درخت.به خودم که اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشکر دارن برام دست تکون ميدن منم براشون دست تکون دادم و براي اينکه دست خالي نرم هموني که کوبيده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم يه جورايي نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهميده مرده !

چهار شنبه:

خيلي عجله داشتم،اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه کار داشتم خواستم برم، ولي ديدم يکيشون داره فحاشي بد بد ميده.اونقدر ازش بدم اومد که توي راه بهش گفتم:اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست من زخمي ميشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگيري ميکنم!

پنج شنبه:

اونقدر از برج ايفل برام تعريف کرده بودند که هوس کردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج، ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عکس بگيره.راستش ترسيده بيفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچي بخوره زمين که ديگه قابل شناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور کنيد اصلا تو برنامم نبود.

جمعه:

بابا ولم کنيد جمعه که تعطيله !!!!!

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/03/30 ساعت 9:41 |
 راه و روش مخ زدن در مواقع مختلف

روش هاي زدن مخ

اولين قدم جهت مخ زدن انتخاب سوژه ميباشد . يعني بايد بفهمي کدوم دختر پا ميده و کدوم پا نميده که تشخيص اين امر خيلي ساده است. فقط نيازمند کمي وقت و بيکاري است.يعني شما ميريد سر خيابون وايميسيد و به دقت خواهران شرعي خودتون رو زير نظر ميگيريد و اونايي که رفتارشون به شرح زير مي باشد بلا نسبت مثل سگ پا ميدن!!!

 اونايي که تا يه پسر مي بينن  سريع مثل مگس زل ميزنن تو چشماي طرف !

2-اونايي که دبيرستاني هستند و در مقطع اول و دوم دبيرستان درس مي خونند!

3-اونايي  که خيلي تابلو رفتار مي کنن و سرشون با گوششون بازي ميکنه!

4-اونايي که تو خيابون حتي با ديدن ويترين بقالي وايميسن و پفک و چيپس ها رو ديد مي زنن!

5- اونايي که خيلي زشت هستند و سال به سال نخ اصلاح و اپي ليدي مصرف نمي کنن!

بتون قول ميدم که اينگونه دختر ها حتي اگر يه تيکه جواتي هم بشون بندازين سريع پا ميدن و ميان آويزون شما ميشن!

اما از اونجايي که ميدونم همه پسرا عادت دارن لقمه گنده تر از دهنشون بر دارند - حتي اگر قيافه اونها يه چيزي تو مايه هاي دمت گرم باشه و به دنبال دختراي فشن و با کلاس هستند  پس من سر همين موضوع تمرکز مي کنم و  بتون ميگم که چيکار کنيد اما ابتدا به شيوه تبليغ هاي تلويزيوني با چند تا سوال شروع ميکنم:

آيا شما تازه به شهر آمده ايد ؟

آيا شما جوات هستيد؟

آيا شما قيافه اي فاجعه آميز داريد؟

آيا صورت شما طي عمليات شهادت طلبانه اي در جنگ جهاني دوم مورد اصابت خمپاره قرار گرفته است؟(يه چيزي تو مايه هاي همون فاجعه آميز)

آيا شما لهجه داريد؟ 

آيا شما به دنبال يک دختر کلاس بالا مي گرديد؟

آيا شما دنبال دختري با شلوار برمودا هستيد؟

و بالاخره آيا شما به دنبال زيدي هستيد که زمين تا آسمان از نظر تيپ و مايه و قيافه با توي در به در تفاوت داشته باشد؟

اگر جواب همه سوال هاي بالا بلي يا آره يا  Yes   هستند  لازم است به شما بگويم که هرگز نگران نباشيد .چون ما اين نياز شما را کاملاً برطرف ميکنيم!

شما با داشتن تنها چند بليط اتوبوس مي توانيد به خواسته خود برسيد!بله درست حدس زديد! کافيه چند تا بليط اتوبوس داشته باشيد!

قبل از اينکه چگونگي مخ زدن رو بتون ياد بدم ابتدا آماري از پا دادن دختراي بالا شهر بگم:

1-دختراي که پاتوقشون بالاي شهر مي باشد فقط به ماشين دار ها پا ميدن و اگر شما ماشين نداريد يا ماشينتون کمتر از15  ميليون هست نيازي نيست وقتتون رو تلف کنيد و به چنين مکان هايي بريد و بهتره که به همون پايين شهر بسنده کنيد!

2-دخترايي که پاتوقشون خيابون هاي خيلي با کلاس شهر مي باشد حتي با ماشين  15  ميليوني هم نميشه مخشون رو زد  چون اين دخترا قبلاً مخشون زده شده (توسط بچه محل هاشون) و جنس بي صاحاب در چنين مکان هايي پيدا نميشه !

3-دخترايي که خودشون ماشين دارند و بنا براين مخشون زدني نيست (نکته :90  درصد دختر ها اصولاً به اين دليل پا ميدن که يه احمقي بياد با ماشن ببردشون کافي شاپ و رستوران و بعدشم برسوندشون خونه!پس اگر طرف خودش ماشين داشته باشه ديگه عمراً پا بده مگر در مواردي خاص !)

4-بعضي دختر هاي پايين شهر حتي به راننده تاکس هم پا ميدن پس اين نقطه ها بهترين مکان براي تور کردن داف مي باشد !

5-بعضي دختر ها شهر هم که ماشالا خودشون پسر تور ميکنن !

6- بعضي ها  هم که ديگه نيازي به توضيح من نيست !!!!

7-دختر هاي پايين شهر هم دخترا دو دسته ميشن:دسته اول اونايي که که در بالا  5  تا از ويژگي هاشون رو گفتم و اين دسته حتي با جدول کنار خيابون هم طرح دوستي ميريزند و دسته دوم که به دليل داشتن چند تا برادر قلچماق اصلاً کسي طرفشون نميره ....

اما نحوه مخ زدن:

الف : مخ زدن دختراي بالا شهري:

وسايل مورد نياز : يک جفت صندل سفيد Darki – شلوار مدل بوسيني  , Buddyو يا هر شلواري که بشه دمپاش رو بالا زد-يک تيشرت خط دار حلقه اي ( ترجيحاً آبي کمرنگ يا مشکي )- ترجيحاً موي بلند ... ريش عجيب و غريب- چشماي هيز و کشيده –ماشين بالاي  15  ميليون و همچنين مقداري زبان به اندازه کافي !

روش مخ زدن : ديگه مخ زدن با گفتن واژه هايي مثل:خانوم ببخشيد ساعت چنده ؟ - ميشه وقتتون رو بگيرم؟ - جيگرتو بخورم و ... کاربردي نداره  بايد و بايد به جاش کار هاي زير رو انجام بديد:

1-   به بالاي شهر رفته و جولوي يکي از مراکز تجاري مقاديري با ماشين خود به متر کردن خيابون ها مي پردازيد.2-سوژه مورد نظر را شناسايي ميکنيد  3- با ماشين خود جولوي پاي سوژه توقف نموده و از ماشين پياده ميشويد(ضبط ماشين روشن باشد). 4- وقتي از ماشين پياده شديد در ماشين رو باز گذاشته و بدون اينکه حتي نيم نگاهي به سوژه بيندازيد وارد مرکز تجاري ميشويد  .5-سپس از مرکز تجاري خارج ميشويد و به سمت ماشين خود مي آييد .(بتون قول ميدم سوژه همچنان کنار ماشين شما ايستاده است)6-سوار ماشين مي شويد و اصلا به سوژه توجه نميکنيد.7- با ماشين چند متر به جلو ميرويد اما دنده عقب مي کنيد و به سمت سوژه مي آييد و به او مي گوييد:سلام.بيا بالا .شرمنده که منتظرت گذاشتم .آخه کار داشتم.حالا بشين بريم!

تبريک ميگم شما مخ يه دختر بالا شهري رو زديد! 

ب-دختراي وسط شهر  :

وسايل مورد نياز:همه چيز هاي بالا به غير از ماشين بالاي  15  ميليوني.(پرايد و  206  براي چنين مواردي مناسبه.مواظب باشيد که ماشينتون  کلاسش از  206  بيشتر نباشه چون دختره در اين مواقع احساس سرخوردگي و تضاد طبقاتي شديد ميکنه و عمراً بتون پا بده!)

روش مخ زدن:1-با ماشين خيلي آروم در کنار خيابون حرکت ميکنيد و هر دختري که ديديد جولوش ترمز ميکنيد و بش ميگيد : سلام. سوار شو بريم با هم يه دور بزنيم(اتول ميزنيد)

تبصره: 87 درصد دختر ها در اين هنگام سوار ماشين نميشن اما شما نا اميد نشيد و بازم به طرف گير بديد و بتون اطمينان ميدم که طرف در بار سوم سوار ماشين ميشه.

ج.دختراي پايين شهر:

وسايل مورد نياز:چيز خاصي مورد نياز نيست فقط کافيه مقداري روغن و واکس مو از سرتون چکه کنه و ترجيحاً صورتتون پر از جاي چاقو باشه.چون دختراي اين قسمت شهر به کسي پا ميدن که يه نمه تو مايه هاي فردين باشه!

روش مخ زدن : پس از اطمينان از اينکه سوژه مورد نظر برادر يا پسر خاله يا پسر عمو و اينا نداره ميريد به سمتش و بش ميگيد:آبجي يه غلام لوتي نمي خواي؟!

تبريک ميگم شما تونستي يه زيد واسه خودتون رديف کنيد ! از همين الان دارم هفته بعد رو مجسم ميکنم که يه پيکان جوانان گوجه اي زير پا و زيد بغل و جاده شمال !!!

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/03/29 ساعت 7:53 |
 واي كنكوررررررررررررررررررررررررررر

چون ديدم به كنكور نزديك مي شويم گفتم براي دوستان گلم كه كلي درس مي خونن بگم كه شما وقتي نداريد الكي سعي نكنيد قبول شيد .... چون خيلي از رفيق هاي من دارن خر مي زنند

ميگيد نه !

..

...

....

.....

......

.......

بيا پايين تا رمزش رو بهت بگم

!

!!

!!!

!!!!

!!!!!

!!!!!!

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است

در حالي كه:

1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط

براي استراحت است

به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني

است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق

براي يك فرد نرمال مشكل است.

بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است

كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

4) اما سلامتي جسم و روح روزانه

1 ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.

پس 126 در روز باقي ميماند.

5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن

غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.

پس 96 روز باقي ميماند.

6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل

افكار به صورت تلفني لازم است.

چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.

اين خود 15 روز است.

پس 81 روز باقي ميماند.

7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود

اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست

كم 30 روز در سال هستند.

پس 16 روز باقي ميماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.

پس 6 روز باقي ميماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بيماري

طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است

11) سينما رفتن و ساير امور شخصي

هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.

چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!

نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند

اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/03/26 ساعت 9:4 |
 گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلایـــــــــــــــــــــــه

امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چند کلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

 

دوست و دوستدارت:   خدا

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/03/08 ساعت 9:42 |
 @!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!@@@@@@@@@@@@@@@!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟