تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

  و اینک ولنتاین ..........

 



دو روز قبل از ولنتاين:

پسر اولی: پسر بازم امسال خل نشی و يه شبه كل

حقوق يه ماهت رو براش خرج كنی‌ها!!! از من ياد بگير!

هر سال يه هفته قبل از ولنتاين باهاش قهر ميكنم كه

خرج رو دستم نيفته! دو روز بعد از ولنتاين هم دوباره

بهش زنگ ميزنم و باهاش آشتی ميكنم!!!


پسر دومی: آخه نميشه كه مهدی جون! حداقل يه

دسته گل بايد براش بخرم و شام ببرمش بيرون! اگه

امسال گردنبند براش نخرم كه تا دو سال باهام حرف

نميزنه! گردنبند بدون گوشواره هم كه خوبيت نداره!


.....


دختر اولی: ای بخشكی شانس!! ولنتاين رسيد و من

هنوز هيچكی رو پيدا نكردم خرش كنم تا برام كادو بخره!!

 امسال خوردم به پيسی!!


دختر دومی: نگران نباش بابا! ماشالا خر زياده! از من ياد

بگير! هر سال دو تا دو تا كادو ميگيرم!! بهت قول ميدم يه

خورده زرنگ بازی در بياری تو هم امسال مثل من دو تا

كادو ميگيری!
 

.....


شاگرد رستوران: اوسا؟ اين غذاهايی كه اضافه مونده رو

 چيكار كنيم؟


صاحب رستوران: بذار تو يخچال دو سه روز ديگه كه

ولنتاين ميشه اينجا شلوغ ميشه استفاده ميكنيم!


.....


شاگرد گلفروش: آقای گلزاری؟ اين گلها داره پلاسيده

 ميشه! ‌بريزمشون دور؟


گلفروش: چی چی بريزيشون دور؟؟! همين ها رو يكی

دو روز ديگه که ولنتاين رسيد مردم تو صف واميستن كه

دو سه برابر قيمت بخرند!!

.....


سرباز اولی: حسينی؟ جناب سروان بهت مرخصی داد

بالاخره؟


سرباز دومی: نه! هرچی بشش التماس كِــردُم كه بايد

برُم شهرستون عروسی خالومون، تو جلدش نرفت كه

نرفت! گفت كه بايد بمونی اين هفته سرمون شلوغه!


.....


طلافروش اولی: آقای جواهريان؟ به نظر شما اين همه

جنس بنجل توی انبار داريم چيكارشون كنيم؟


طلافروش دومی: كاری نداره كه عزيز من! همه رو بيار

بزار تو ويترين... بهت قول ميدم اين دو سه روز آبشون

ميكنی!!


.....


دو روز بعد از ولنتاين:

شاگرد گلفروش: آقای گلزاری! راست ميگفتی ها!


شاگرد رستوران: اوسا! شما راست ميگفتين ها!


طلافروش اولی: آقای جواهريان! راست ميگفتی ها!


سرباز اولی: جناب سروان راست ميگفت ها!


پسر دومی: مهدی‌جون راست ميگفتی ها! عجب خريتی

كردم!


دختر دومی: ديدی راست ميگفتم! .... زياده!!!

تاريخچه
 
 
اينم يه تاريخچه است
 
 ديگه
 
در سده سوم میلادی که مطابق می‌شود با اوایل
 
شاهنشاهی ساسانی در ایران، در روم باستان فرمانروایی بوده
 
 است بنام کلودیوس دوم. کلودیوس عقاید عجیبی داشته است
 
از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد. از این
 
رو ازدواج را برای سربازان امپراتوری روم قدغن می‌کندلودیوس به
 
قدری بی‌رحم وفرمانش به اندازه‌ای قاطع بود که هیچ کس جرات
 
کمک به ازدواج سربازان را نداشت. اما کشیشی به نام والنتیوس
 
(والنتاین)، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان
 
جاری می‌کرد. کلودیوس دوم از این جریان خبردار می‌شود و
 
دستور می‌دهد که والنتاین را به زندان بیندازند. والنتاین در زندان
 
عاشق دختر زندانبان می‌شود
 
سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق، با قلبی
 
عاشق اعدام می‌شود... بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید
 
راه عشق می‌دانند و از آن زمان نهاد و نمادی می‌شود برای
 
عشق!
 
 
 
 
 


 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/11/21 ساعت 13:12 |
 اینم عکس های محرم امسال البته بخشی از خوشگل های امساله ( الله اکبر ) خدا بخیر بگذرانه سالهای بعد رو

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/11/14 ساعت 14:37 |
 عاشقانه ها

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه

چی بنويسم وقتی قلب من تنها مونده

وقتی که به جز یه سایه کسی پیش من نمونده

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

وقتی هیچ کس نمیتونه درد عشق بفهمه

چی بگم وقتی زندگي  جلوه ای نداره

وقتی فرياد من پیش خدا جایی نداره

وقتی که برای بغضم جز شکستن چاره ای نیست

چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه

چی بنويسم وقتی فریاد با سکوت فرقی نداره

کجایی قلم ؟ کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

کجایید‌؟ کجا ؟

یادش به خیر  ! سالهای پیش چه راحت قلم حرفهای

دلم را چون

مسافرانی که هیچ گاه از پرواز خود عقب نمی مانند 

به فرودگاه

کاغذهای دفترم می رساند . 

........................

ولی این روزها ... این روزها  قلم در میان پروازش

سقوط می کند ٬

گاهی نقص فنی پیدا می کند

و مرا و استقبال کنندگان حرفهای دلم را  (که اگر

استقبال کننده ای

باشد )  در فرودگاه کاغذهای دفترم  به انتظار می

گذارد. نه ! دیگر این

روزها قلم ٬ خلبان ماهری نیست !

کجایی ذوق ؟ کجایی آن ذوق شاعرانه ام ؟!

 

این روزها دلم چقدر هوس شعر گفتن دارد .

دیگر ای ذوق شاعرانه !چون گذشته مرا در نمی

یابی ؟! کجایی تو ؟

در آسمان دل کدام شاعر ٬ تو در حال غوغا به پا

کردنی ؟!

و من با وجود گمشده هایم باز هم می نویسم . آنقدر

می نویسم تا

آنها را بیابم ! چون ایمان دارم که آنها  از لا به لای

واژگان من باز هم

متولد می شوند و باز هم با من آشتی می کنند .

و این بار فریاد می زنم : کجایی قلم ؟ کجایی آن ذوق

شاعرانه ام؟!

قلم بیا با همدیگه سکوت شب رو بشکونیم

  بریم تو اوج واژه ها رو قلب کاغذ بشینیم

امشب هیچ بهانه ای برای بازی با قلم ندارم .میبینید

٬ احساساتم

دیگر بازیگوشی نیمکنند و روزه ی سکوت

گرفته اند .

احساساتم کمی خشکیده شده اند٬چند وقتی است که

فراموش

شده است که باغبانی باید آنها را آبیاری کند .

دلم برای احساسات شاید پژمرده شده ام میسوزد .

احساساتم از دلتنگی و خشکیدگی لبهایشان سکوت

کرده اند.

احساساتم به حرمت علامتهای ناتمام تعجب ذهنم

سکوت کرده اند ؛

نه اینبار سکوت علامت رضا نیست٬ سکوت

احساسات من علامت

 نارضایی است٬ علامت دلخوری است٬علامت

اعتراض به دنیای

 بی احساسی است که احساسات من را اینگونه کرده

است.

احساساتم نفسشان گرفته است٬ در این هوای غروب

گرفته ی

دلتنگی طبیبان میگویند « احساساتم تنگی نفس

گرفته اند! »

من دلم برای احساساتم میسوزد.

من به خاطر خشکیدگی احساساتم از خودم ٬ قلم ٬

زمین و زمان و

شاید واژگان حرفهای تو گلایه میکنم.

من برای این خشکیدگی احساسات تنها از دل هیچ

گله ای نمیکنم !

من دلم میسوزد ...

آهای آهای عاشقی کو؟به دستاش عادت بکنم

یه قلب پاک و ساده که اونو عبادت بکنم

تو این همه مجسمه،روراستی نیست،وفا کمه

نگاه به خنده ها نکن،خنده هاشونم از رو غمه

کنار هم نشستن و فاصله شون هزار دله

به همه میگن که عاشقن،باورش اما مشکله

وقتی که خاموشه لبا،فریاد لبا و تن یه معجزه است

ببین تو این زمونه ،گل بازیچه دست همه اس

آهای آهای عاشقی کو؟یه عاشق راست راسکی

که وعده هاش نباشه مثل همه پوچ والکی

بیاد کنار من باشه،همیشه یاورم باشه،شاید یه روز

دوباره ،معنی عشق باورم بشه'

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/11/03 ساعت 8:51 |
 روز برفیتون بخیر
حدس ميزنم شبي مرا جواب ميكني

          قصر كوچك دل مرا خراب مي كني

                  سر قرارعاشقي هميشه دير كرده اي

                       ولي براي رفتنت عجب شتاب مي كني

 

اي ابر پاره پاره بذار تا باز دوباره

     رو شهر غم گرفتم بارون عشق بباره

                      چشمون خسته ي من همش در انتظاره

                                                         نگودل ديونه رويا وفا نداره

 

 

  گفتي كه چو خورشيد زنم سوي تو بر

             چون ماه شبي ميكشم از پنجره سر

                       اندوه كه خورشيد شدي تنگ غروب

                                            افسوس كه مهتاب شدي وقت سحر

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/11/01 ساعت 11:23 |