تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 SMS BAMAZE

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/10/30 ساعت 13:29 |
 اینم عکس برای love بازي

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/10/19 ساعت 9:11 |
 عشقولانه

 
دوست دارم  اشک باشم

نشینم گوشه چشمت

تا اگر افتادم بر زمین

ببوسم خاک پایت

هر وقت که دلم برات تنگ میشه

میرم پشت ابرا زار زار گریه می کنم

پس بدون هر وقت بارون میاد

یعنی دلم برات تنگ شده

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سرانجامم به خاکسترم نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی اخر نگفتی

که بعد از من به امید که ماندی؟ 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/10/12 ساعت 17:52 |
 راز نامه را دریاب

محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم


دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو

 
روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي شناسم


پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد.


در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد


از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که


شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو کردم


طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و


بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي دانم که


خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد.


اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو


به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را


در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من


هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته


متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني که


از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره نکني و بداني که


اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر


باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم


که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه هاي تو سراسر


مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي


لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه


دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمي توانم فکر کنم که


دوست صميمي و وفادار تو هستم!



دوست خوبم
:


اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است نامه را يک

بار ديگر يک خط در

 ميان بخوان و نظرت رو بگو

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/10/11 ساعت 14:46 |
 راز خوشبختی

كاسبي پسرش را فرستاد تا راز خوش بختي را از فرزانه ترين انسان جهان بياموزد.

 

پسرك چهل روز در بيابان راه رفت،تا سرانجام به قلعه ي زيبايي بر فراز يك كوه رسيد.

 

مرد فرزانه اي كه پسرك مي جست آن جا مي زيست.

 

اما مرد قهرمان ما به جاي ملاقات با مردي مقدس ،

 

وارد تالاري شد و جنب و جوش عظيمي را ديد،

 

تاجران مي آمدند و مي رفتند،

 

مردم در گوشه و كنار صحبت مي كردند،

 

گروه موسيقي كوچكي نغمه هاي شيرين مي نواخت ،

 

و ميزي مملو از لذيذ ترين غذاهاي بومي آن بخش از جهان آن جا بود.

 

مرد فرزانه با همه صحبت مي كرد ؛ و پسرك مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه كند.

 

مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرك گوش داد،

 

اما به او گفت كه در آن لحظه وقت ندارد تا راز خوش بختي را برايش توضيح دهد.

 

به او پيشنهاد كرد نگاهي به گوشه و كنار قصر بيندازد و دو ساعت بعد باز گردد.

 

سپس يك قاشق چاي خوري به پسرك داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت:

 

علاوه بر آن مي خواهم از تو خواهشي بكنمِ هم چنان كه مي گردي ،

 

اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد.

 

پسرك شروع به بالا و پايين رفتن از پلكان قصر كرد ودر تمام آن مدت ،

 

چشمش را به آن قشق دوخته بود.پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه باز گشت.

 

مرد فرزانه پرسيد:فرش هاي ايراني تالار غذاخوري ام را ديدي؟

 

باغي را ديدي كه خلق كردنش براي استاد باغبان ده سال زمان برد؟

 

متوجه پوست نبشت هاي  زيباي كتابخانه ام شدي؟

 

پسرك ،شرم زده اعتراف كرد كه هيچ نديده است .

 

تنها دغدغه ي او اين بود كه روغني كه مرد فرزانه به او سپرده بود نريزد.

 

مرد فرزانه گفت : پس برگرد و با شگفتي هاي دنياي من آشنا شو.

 

اگر خانه ي كسي را نبيني ،نمي توتني به او اعتماد كني.

 

پسرك قوت قلب كرفت ، قاشق را برداشت و بار ديگر به اكتشاف قصر پرداخت.

 

اين بار تمامي آثار هنري روي ديوارها و آويخته به سقف را تماشا كرد.

 

باغ ها را ديد ، و كوه هاي گرداگردش را،و لطافت گل ها را،

 

ونيز سليقه اي كه در نهادن هر اثر هنري در جاي خود به كار رفته بود.

 

هنگامي كه كه نزد مرد فرزانه بازگشت،هر آنچه را كه ديده بود،با تمام جزييات تعريف كرد.

 

مرد فرزانه پرسيد:اما آن دو قطره روغن كه به تو سپرده بودم كجايند؟

 

پسرك به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت كه روغن ريخته است.

 

فرزانه ترين فرزانگان گفت:

 

پس اين است يگانه پندي كه مي توانم به تو بدهم:

 

راز خوش بختي اين است كه همه ي شگفتي هاي جهان را بنگري و آن دو قطره روغن را از ياد نبري.

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/10/04 ساعت 16:27 |