تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 یادت باشه

يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم.. دستام
دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن
اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ،


اين باران نيست که ميبارد ،


صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند.
.
.
.
من دوزخ نشين را گاه گاه ياد کن ....

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/08/30 ساعت 13:22 |
 خود کشی

يه روز تصميم گرفتم بخاطر مشكلم خودم رو از بالاي ساختمان پرت کنم پايين

.................

 

 طبقه دهم زوجي رو ديدم که عاشقانه يکديگر رو در آغوش گرفته بودند

 

 طبقه نهم پيتر رو ديدم که مثل هميشه تنها بود و گريه مي کرد

 

طبقه هشتم مردي رو ديدم که نامزدش با بهترين دوستش هم خواب شده بود

 طبقه هفتم دختري رو  ديدم که قرص هاي ضد افسردگي روزانه اش رو مي خورد

 

 طبقه ششم شخص بيکار رو ديديم که هفت تا روزنامه خريده بود و نا اميدانه دنبال کار مي گشت

 


طبقه پنجم آقاي وانگ رو ديدم که داشت لباش خانمومش رو مي پوشيد ؟؟

 

 طبقه چهارم رز رو ديديم که مثل هميشه با دوست پسرش جر و بحث مي کرد

 


طبقه سوم مرد پيري رو ديدم که اميدوارانه منتظر بود تا کسي زنگ خونه اش رو بزنه و به ديدنش بياد

 


طبقه دوم ليلي همچنان غصه شوهر گم شده اش رو که از يک سال و نيم پيش نا پديد شده بود را مي خورد

 

 قبل از اينکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر مي کردم من بد شانس ترين فرد دنيا هستم
 

الان مي دونم که هر کسي مشکلات و نگراني هاي خودش رو داره بعد از اينکه تمام اينها رو ديدم به اين موضوع فکر کردم که من اونقدر ها هم بد بخت نبودم

همه اون آدم هايي که ديديم الان دارند به من نگاه مي کنند


و حتما پيش خودشون فکر مي کنند که اونقدر ها هم بدبخت نيستنند

خيلي خوبه که آدم مهم باشه ولي مهم تر از همه اينه که آدم خوب باشه و هر مقامي هم كه باشه مغرور نباشه.
 
اين داستان کوتاه رو به تمام دوستانتون بفرستيد و بهشون ياد آوري کنيد که زندگي با مشکلاتش زيباست و واقعا ارزشمند است.

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/08/30 ساعت 8:10 |
 زهره شوکت

اولين واکنش رسمي زهرا امير ابراهيمي

به شايعات اخير

منبع : خبرگزاري ايلنا ، خبرگزاري انتخاب

زهرا اميرابراهيمي بازيگر سينما و تلويزيون در خصوص جريانات پيش آمده اخير كه در طي اين چند هفته از وي در محافل خبري و مطبوعاتي منتشر شده است ، در نوشته اي نسبت به اين اتفاقات واكنش نشان داد

متن کامل يادداشت وي که نسخه اي از آن براي  خبرگزاري آ«انتخابآ» و خبرگزاري ايلنا ارسال شده، عيناً به شرح زير آمده است :

پاييز امسال ، پاييزي تر از هر سال ، ابري و باراني .گاهي آفتاب فقط براي يادآوري وجود فصل هاي ديگر از لا به لاي ابرها مي تابد. سكوتم دليل اعتقاد به شما نبود ، خود را باور داشتم. قصد من يادآوري هيچ فصلي نيست . نور كافي نيست ؛ اما هنوز مي توان تجربه تلخي را با كساني كه آسمان دلشان ابري تر از آسمان خاكستري شهر ماست تقسيم كرد.شايد اين شرح يك تجربه است .  شايد اين يك شكايت است براي زهره شوكت و يا من مسوولي هستم با نام" زهرا اميرابراهيمي" براي دفاع از آن چه كه حتي به من مربوط نيست ؛ و شايد اين تلاشي بيهوده است براي حفظ حرمت يك انسان ، هنر و يا جامعه هنرمندان و شايد اين همه ، دلشوره ايست براي يك جامعه.آن چه با عنوان هاي مختلف مثلاً فيلم غير اخلاقي زهره شوكت از نيمه ماه مبارك رمضان جزو تنقلات روي كرسي برخي محافل همكاران ، منازل دوستان ، شهروندان و شهرستانها شده است ، چيزي نيست جز تاييدي بر تلاش بيهوده فردي ما در عرصه هنر و برداشتن گام هاي بي ثمر در جهت رشد.همه ما مي دانيم كه عدالت بدون قدرت هيچ است و قدرت بدون عدالت ، خشونت.آري ؛ اين قدرت ، قدرت جمعي ِ برخي از همكاران و همنوعان عزيزي است كه به بي عدالتي و خشونت تبديل شد . خشونتي كه حتي مي توانيم با دست خودمان زهره شوكت را به خودكشي واداريم و يا اعدام و شايد هم بدتر...پس براي دلداري دوستان ، آشنايان ِ خارج و داخل كشور و يا بهتر است بگويم براي آگاهيتان : هموطنان ، همكاران ، روزنامه عزيز ؛ زهرا اميرابراهيمي ( هنرپيشه مذكور به قول شما ) كه گويا تشابهي ظاهري دارد با شخص ديگري در فيلم غير اخلاقي كه در ماه مبارك رمضان دست به دست از نظرتان مي گذشت ( و تا كنون نيز هم ) ، در صحت و سلامت كامل به سر مي برد و خوشبختانه دليلي كافي براي خودكشي پيدا نكرده است و من زنده هستم ... هنوز.

كساني كه با اين بي پروايي از بي حرمت كردن ديگران لذت مي برند ، در درجه اول انسانيت خودشان را با دست خود ، زودتر كشته اند . نجابت برخي هموطنان را كه چه عرض كنم ... اما هميشه خدا را سپاس. ماه پشت ابر نمي ماند.  بالاخره در اين روزهاي ابري ، قانون براي تكذيب اين شايعه و فاجعه از لاي ابرها تابيد . جاي آن است كه تشكر و قدرداني كافي از توجه و پيگيري مستمر مسوولين قانون براي حفاظت از محارم و حيثيت و تكذيب اين شايعه بنمايم.

انسانها ، متمدنين ، روشنفكران ، اشرفين مخلوقات و اي ديگران ؛ من اولين و آخرين نفري نخواهم بود كه شايعات و اكاذيبي اين چنين به او نسبت داده مي شود . بار سنگين بي حرمتي و تهمت را بر دوش ، با دليل بي گناهي تحمل كرديم. از ما كه گذشت ، اما سوال اين است ؛ اگر هتك حرمت هايي نه براي آدمي كه مي شناسيد ، نه براي مثلاً زهره شوكت ، كه براي شخصي عادي اتفاق بيافتد چه بايد بكنيم؟

 - بني آدم اعضاي يك پيكرند بعضي وقتها بد نيست كه خودمان را جاي ديگري بگذاريم (اين درس تمام اديان است) دقيقاً جاي ديگري و نه فقط به رسم دلسوزي. من به خاطر شما ، خودم را جاي پدري مي گذارم كه هر روز چشمهاي غمگين دخترش را براي دلداري مي بوسد و شايد نمي فهميم كه در خلوتش و خودم را جاي مادري مي گذارم كه با شنيدن خودكشي جگرگوشه اش ممكن است همان لحظه قلبش را ببازد و خودم را جاي رفيقي مي گذارم كه شرمش را با غيرت مي خورد تا از حقي دفاع كند ...گه گاهي خودم را جاي نارفيقان نيز مي گذارم ، شايد كه درس غيرت بگيرند و من خودم را جاي تمام وجود خودم نيز مي گذارم تا براي اثبات سلامتم ، جواب اين بي حرمتي ها را بر آيينه دلم ثيقل دهم.  و نهايتاً جايم را به شما مي دهم فقط براي يك لحظه از ما كه گذشت ايستاديم ، بي پروا ، مي روم و مي تازم در مرز بي خوابي و رويا ، در محمل ريا ، چنان مي روم كه گويي نه پسي دارم و نه پيش و ، چه شگفت ، اين ريا ديگران با من همواره همراه و هم پايند
باور كرده اندكه حقيقت بيش از اين رياي من نيست چگونه برهانم آنان را زين خيال اين تَوَهُم تنها فغان من است دلشان مي شكند! اگر بگويي ببنديد چشمان بي شرمتان را! حوصله شان سر مي رود!  اگر بگويم باز نكنيد زبانتان را حتي براي دلسوزي من كه آن من ، خود هيچ است و اين هيچ ، پر شده است از من و در نهايت اين من ِ من است كه مي نماياند خودرا
براي هيچ و اين من ، تنها زهرا هزاران تكه شده است براي شما

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/08/24 ساعت 16:38 |
 روزگار

روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است و راست راست توي خيابان راه مي رود عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند  و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد  ُزندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند  و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است .


و آدم ها , همان غورباقه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند  .

داره باز بارون ميريزه
رو تن گلاي گلدون
تو دوباره بازمي خوني با صداي ساز ناودون

حالا بارون ببار آروم
ريز ريز بريز تو باغچه
ياد يک عشق قديمي
گل مريم رو تاقچه

ابره باروني بگو تو واسه چي داري مي باري؟
بگو دلتنگ کي هستي دل به اميد کي داري؟

بيا بارون  با سخاوت رو تنم ببار کويرم
اگه با توام يه باغم
اگه بي توام ميميرم

بگو از کجايي بارون ؟
شهر آسمون يا دريا ؟
که با خود سوغاتي داري کموني هفت رنگ و زيبا

بيا بارون مسافر
که کسي چشم انتظاره
روي شونه هاي خيست ميخواد عمري سر بذاره


 

بر من بتاب اي ماه من ............

بر من بتاب اي ماه من، بر من که سرد و تيره ام
در حسرت شمع روي بر سايه خود ديده ام

بر من بتاب اي نازنين، بر اي غريب غم زده
اون که پي هجاز تو به شوق ديدن اومده

*****

در من تب دلداگي سر ميکشه
حس نيازم سوي تو پر ميکشه

 

باز هم باش و فداکاري کن آرزوهاي مرا ياري کن.....

اي غم انگيز ترين خوشحالي
من و عشق تو و دستي خالي

تويي اون کشمکش هر روزه
لحظه پر تپش هر روزه

من و يک جاده چشم به راه

جاده اي از شب تا خلوت ماه

آخرين حادثه جاده تويي

اتفاقي که نيفتاده تويي

کفشهايم که پر از خستگي ان
نقشي از نوعي دلبستگي ان

دست هايم که نياز آلودن

همه ي عمر به سويت بودن

باز هم باش و فداکاري کن
آرزوهاي مرا ياري کن
باز هم باش و فداکاري کن
آرزوهاي مرا ياري کن

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/08/24 ساعت 11:58 |
 حکایتی از پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت: نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود.پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!!!!

 

گل از طراوت باران صبحدم، لبريز

           هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز

                                                              صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار

                         كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز

                                              هزار چلچله در برج صبح مي خوانند

             هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز

                                                                  به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست

                روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز

                                                          مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است

                      فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز

                                                                         ببين در آينه ي روزگار نقش بلا

كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز

                            چگونه درد شكيبايي اش نيازارد

                                                      دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز

 

 

فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

                                                                      كجا مي رود اين فانوس،

                   اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟

بر سكوي كاشي افق دور          

                                                                      نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.

زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد

                     باران پر خزه مستي

                                                                    بر ديوار تشنه روحم مي چكد . . .

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/08/22 ساعت 11:32 |
 نا مه چارلی چاپلین به دخترش

امشب شب نوئل است. در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند. برادر و خواهر تو حتي مادرت. به زحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش از مرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يك لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود... اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شكوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دختي است که اسير خان تاتار است .ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان. من پدرت هستم چارلي چاپلين .دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت توست روي صحنه هنر نمايي کن .اين هنر نمايي ها وقتي به اوج ميرسد صداي کف زدن تماشاگران گاه ترا به آسمان خواهد برد به آسمان هم برو اما گاهي نيز بر روي زمين بيا و زندگي آنها و فقيران دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه هنر نمايي مي کنند و يا پاهايي که از بينوايي مي لرزند. من نيز يکي از آنها بودم. داستان من داستان آن دلقک پيريست که در پست ترين محله ها آواز مي خواند مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد. من طعم گرسنگي را چشيده ام .درد بي خانماني را کشيده ام. و از اين بالاتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند اما سکه صدقه آن رهگذر غرورش را مي شکند احساس کردم. با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرف زد. در دنيايي که تو زندگي مي کني تنها هنر پيشگي و موسيقي نيست. نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تئاتر بيرون مي آيي آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن. اما حال آن رانند تاکسي را که ترا به منزل ميرساند بپرس. حال زنش را بپرس اگر آبستن بود و پولي براي خريد لباس بچه نداشت چکي بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار. به نماينده خود در پاريس گفته ام فقط اين نوع خرجهاي تو را بي چون و چرا قبول کند. اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي. گاه گاه با اتوبوس يا قدم زدن در شهر بگرد مردم را نگاه کن دست کم روزي ي