تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 

قدرت رویاهای بزرگ

در کار برنامه ریزی برای ثروتمند شدن به کسی اجازه ندهید که رویای شما را از بین ببرد . باید با موفق های روزگار و دوران گذشته خود آشنا شوید . باید با زندگی کسانی آشنا شوید که رویای آنچه را که ارزشمند است به دنیای ما ارزانی داشته است ؛ به من و شما امکان داده است تا استعداد های خود را بروز دهیم .

اگر کاری که می خواهید بکنید درست باشد و به آن باور داشته باشید درنگ نکنید , قدمی به پیش بگذارید و رویای خود را جامه عمل بپوشانید . هرگز به گفته های این و آن توجه نکنید . توجه نکنید که ممکن است موقتا شکست بخورید زیرا شاید دیگران ندانند که هر شکست با خود بذرهایی از موفقیت و پیروزی به همراه دارد .

توماس ادیسون ساختن لامپ را در رویای خود داشت . می خواست لامپی بسازد که با برق روشن شود . او مصمم شد که به رویایش جامه عمل بپوشاند و با آنکه بیش از هزار بار شکست خورد , آنقدر ایستاد تا موفق گردید .

ولان در رویای ایجاد سیگار فروشی های زنجیره ای بود . او نیز رویایش را جامه عمل پوشاند به طوری که امروزه «فروشگاههای سیگار متحد» برخی از بهترین مناطق فروشگاهی امریکا را به خود اختصاص داده است .

برادران رایت در رویای ساختن ماشینی بودند که در هوا پرواز کند . حالا هرکس در هرجای دنیا می داند که آنها رویاهایشان را به حقیقت پیوند دادند .

مارکونی در رویای ایجاد نظامی بود که بدون سیم و به کمک امواج پیامهای رادیویی مخابره کند . امروزه مصداق یافتن رویای او را می توانید در فروشگاههای فروش رادیو و تلوزیون مشاهده کنید . شاید برایتان جالب باشد اگر بدانید دوستان مارکونی به سلامت فکری او تردید کردند و او را به بیمارستان روانی فرستادند . زیرا او معتقد بود به اصلی دست یافته که می تواند به کمک آن پیامها را بدون استفاده از سیم , به شکل امواج مخابره کند .

صاحبان رویا در روزگار ما چیزی کمتر از اینها ندارند . دنیا پر از فرصت های مناسبی است که رویاگران گذشته هرگز از آن اطلاعی نداشته اند

اشتیاق سوزان برای بودن و انجام دادن نقطه شروعی است که باید صاحب رویا از آن بیاغازد . رویا از بی تفاوتی , تنبلی , یا نداشتن الهام و آرزو ناشی نمی شود .

توجه داشته باشید همه کسانی که در زندگی موفق می شوند , ممکن است در شروع با دشواری روبرو باشند . ممکن است مجبور باشند به تلاشی نومید کننده دست بزنند , باید شداید و مشکلات را هموار کنند تا به هدف خود برسند .

جان بانیان , قطعه ادبی مذهبی اش «پیشرفت زائر» را وقتی نوشت که اورا به جرم باورهای مذهبی اش به زندان انداختند و مجازات کردند .

اهنری وقتی از نبوغ ذهنی خود آگاه شد که در سلول زندان شهر کلمبوس اوهایو به سر می برد . او مجبور بود که از قوه تخیل خود استفاده کند . در این زندان بود که به جای آنکه خود را مجرمی نگون بخت ببیند , نویسنده ای بزرگ یافت .

هلن کلر , چند روز پس از تولد ناشنوا , نابینا و لال شد . به رغم این همه بدبیاری او در تاریخ نام خود را در جمع اشخاص شهیر جای داد . هلن کلر ثابت کرد اگر کسی خود را شکست خورده نپندارد , درشمار شکست خوردگان قرار نمی گیرد .

توجه داشته باشید که میان خواستن و آماده دریافت آن بودن تفاوتی وجود دارد .

نقطه عطف موفقیت از لحظات بحران شروع می شود .

قبل از شروع بدانید که ایمان آن چیزی است که به شما حیات , قدرت و عمل می بخشد .

این جمله را دوباره و چندباره بخوانید.ارزش آن را دارد که آن را به صدای بلند بخوانید . ایمان نقطه شروع انباشت ثروت است . ایمان مبنای همه اعجازهاست , مبنای همه اسراری است که آن را به کمک قانون علم نمی توان تحلیل نمود .

ایمان تنها پادزهر شکست است .

ایمان عنصری است که وقتی با نیایش همراه شود انسان را در ارتباط با فراست الهی قرار می دهد . ایمان عنصری است که اندیشه را متحول می سازد . ایمان اندیشه ساخته و پرداخته ذهن انسان را به معادل روحانی و معنوی آن تبدیل می کند .

ایمان تنها عاملی است که به کمک آن می توان نیروی فراست الهی را در خدمت انسان گرفت .

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/07/29 ساعت 12:40 |
 مواظب رویاهایتان باشید

مواظب باشيد روياهايتان را ندزدند

دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در

سان سيدرو است.

بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه ميدهم از خانه ام استفاده كند.

داستانش به مرد جواني بر ميگردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر ميرفت و اسب پرورش ميداد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد.

آن شب او اهداف زندگي اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمانها ، اصطبلها و زمين هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد و روز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود:بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم.

پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت:چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده اي سرگردان و بي خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري.

تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همانطور كه مي بيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني.

 و بعد اضافه كرد: فرصت ديگري به تو ميدهم اگر در مورد هدف دستيافتني تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم.

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت: ببين، پسرم تو بايد خودت در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر ميكنم اين تصميم گيري براي آينده ات بسيار مهم باشد.

سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند  و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت:

 شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيدولي من ترجيح ميدهم رويايم را حفظ كنم.

و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحويل داد.

سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت: اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد.

من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده ام ميتوانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد.

سپس ادامه داد: بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي رفتند رو به من كرد و كفت: راستش مونتي، الان ميفهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها روياهاي شاگردانم را مي دزديدم. طي آن سالها روياهاي بسياري از بچه ها را دزديدم ولي خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي.

اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست چه پيش مي آيد.

هر واقعه ای درآغاز به صورت رویاست.(کارل سندنبرگ)

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/07/26 ساعت 15:52 |
 حواس زیبا

در جزيره اي زيبا تمام حواس، زندگي مي كردند: شادي، غم، غرور، عشق ... . روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساكنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت: آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ ثروت گفت: نه! من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود، كمك خواست. غرور گفت: نه! نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد.

غم در نزديكي عشق بود. پس عشق به او گفت: اجازه بده تا من با تو بيايم. غم با صداي حزن آلود گفت: آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد، اما او آنقدر غرق شادي و هيجان بود كه صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالا تر مي آمد و عشق ديگر نا اميد شده بود كه ناگهان صدايي سالخورده گفت: بيا عشق، من تو را خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال بود كه حتي فراموش كرد نام پير مرد را بپرسد و سريع خود را به داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد. وقتي به خشكي رسيدند، پير مرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داده بود، چقدر به گردنش حق دارد.

عشق نزد علم كه مشغول حل مسئله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: آن پير مرد كه بود؟

علم پاسخ داد: زمان.

عشق با تعجب گفت: زمان، اما او چرا به من كمك كرد؟

علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است.

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/07/26 ساعت 15:46 |
 ايام هفته و زندگي زناشويي
شنبه
مرد : امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري با هم بريم «فال قهوه روسي يخ زده» بگيريم . ميگيند خيلي جالبه ، همه چي رو درست ميگه . به خواهر شوهر زري گفته « شوهرت برات يه انگشتر بزرگ ميخره » خيلي جالبه نه ؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا

يکشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاسهاي «روش خوداتکايي بر اعتماد به نفس» ثبت نام کنيم . هم خيلي جالبه ، هم اثرات خوبي در زندگي زناشوئي داره . تا برگردم دير شده . سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا

دوشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم «شو»ي «ظروف عتيقه» . ميگن خيلي جالبه، ممکنه طول بکشه، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار

سه شنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين امروز قراره من و زري با هم بريم براي لباس مامانم که براي عروسي خواهر زري ميخواد بدوزه دگمه انتخاب کنيم . تو که مي دوني فاميل مامانم اينا (!) چه قدر روي دگمه لباس حساس هستند . ممکنه طول بکشه . سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيا

چهارشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم براي کلاس «بدنسازي» و «آموزش ترومپت» ثبت نام کنيم . همسايه زري رفته ، ميگه خيلي جالبه . ترمپت هم ميگند خيلي کلاس داره ، مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيار

پنجشنبه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببين ، امروز قراره من و زري بريم با هم خونه همسايه خاله زري که تازه از کانادا اومده . ميخوايم شرايط اقامت را ازش بپرسيم ، من واقعا'' از اين زندگي خسته شدم . چيه همه ش مثل کلفتها کنج خونه ! به هر حال چون ممکنه طول بکشه ، سر راه يه چيزي از بيرون بگير و بيا

جمعه
مرد : عزيزم ، امروز ناهار چي داريم؟
زن : ببينم ، تو واقعا'' خجالت نمي کشي؟ يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم ، واقعا'' نمي دونم به شما مردهاي ايراني چي بايد گفت؟ نه واقعا'' اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بار شوهرم من رو براي ناهار ببره بيرون ؟

|+| نوشته شده توسط بهنام در 85/07/24 ساعت 15:45 |