تبليغاتX
http://www.tehranwebs.ir/ لرزش صفحه لرزش صفحه نام
نام شعر (اگردرخواب مي ديدم غم روز جدايي را)

(به دل هرگز نمي دادم خيال آشنايي را)

شعر > افكت دوم برجسته

www.bia2hamechi.blogfa.com

برجسته ستاره شهاب مقدم

همه چي

هر چي بخواي هست ـ اگه نبود درخواست كن برات بذارم

 دل شكسته

من یه قلبم که هنوزم می زنه برای عشقت
زندگیشو جا گذاشته توی ماجرای عشقت
قلبم میزنه برای عشقت
تو یه اسمی که همیشه می مونه تو خاطراتم
تو گذاشتی و پریدی من هنوز تو ماجراتم
من یه دلداده ی خسته تو کتابای نبسته
تویی عکس یه عروسک که تو آیینه نشسته
کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم بذاره
کاشکی دنیا ما دو تا رو سر راه هم بذاره

 

 

 

آنكه چشمان تورا اينقدر زيبا كرد كاش از روز ازل فكردل ما ميكرد

 

 ! نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن

 

و تنهات می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق

 

کشین ، رحم و مروت ندارن

 

در اين بازار نا مردي به دنبال چه مي گردي نمي يابي نشان هرگز

 

تو از عشق و جوانمردي برو بگذر از اين بازار از اين مستي

 

وطنازي اگر چون كوه هم باشي در اين دنيا تو مي بازي

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 87/05/20 ساعت 11:52 |
 بخون

خواب ميبينم خواب تو رو مي رم تا اون روزاي شاد

مي رم تا اون خاطره هاحرفاي تو يادم مي ياد

تو خواب ديدم پرندموتو مثل آسمون بودي

کاشکي مثل روياي من يه ذره مهربون بودي

روياي من روياي من ستاره ي زيباي من

بيا و رنگ عشق بزن به غربت شبهاي من

خواب مي بينم بازم توروآبي دريايي تويي

منم سراپا محو تو چون که تماشايي تويي

تو مثل ماه نقره اي نگين آسمون بودي

مثل شهاب آرزو الماس کهکشون بودي

تعبير خواب من تويي اي عشق موندگار من

هر لحظه با من همسفر در وسعت افکار من

باد مي وزه تو خواب من رويامو پرپر مي کنه

اما دل ساده هنوز رويارو باور مي کنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گريه ميکنم و اشکهايم را به تو هديه

                                                             ميکنم به تو که دارو ندار من در اين

دنيايه پوچ بودي ولي تو هم در گذر

                                                              زمان منو تنها گذاشتي و رفتي حالا من

مانده ام و دل طوفانيم کاش ميشد يک

                                                              بارديگر صدايت کنم وتو در ميان تمام

غمها و دل مشغوليت هايت زيبا و

                                                                عاشقانه پاسخم دهي کاش ميشد يک بار

ديگر مرا دراغوش بگيري ومن در ميان

                                                                اغوشت ارام و پر معنا بگويم دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 عشق یعنی:یک تبسم یک نگاه

من تماشایش ولی با اشک و آه...

عشق یعنی:یک بغل دلواپسی

عشق یعنی:این دلم کم طاقت است

با وجودش بی قراری عادت است

عشق یعنی:او اگر چیزی نگفت

تو بگویی راز دل را هم نخست

عاشقتم......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 من بايد چيکار کنم تا تو به باور برسي

دردم رو به کي بگم اي که برايم نفسي

نتونستم که بفهمم واسه چي دلواپسي

تو خيال نکن که جاي تورو ميگيره کسي

تو با يک بهت غريبانه ي معصوم

تو با يک نگاه عاشق ولي مظلوم

نمي دونم اين گناه چه کسي بود

که به ناباوري عشق شدي محکوم

پشت يک ابر سياه نمي شه خورشيد رو ديد

در مه آلوده ي شب آخر جاده رسيد

وقتي از نا باوري قلب توپژمرده شد

سخته....از درياي عشق حتي يک قطره چشيد

نمي دوني معنيه دل بستنودر اوج باور

 

 

 

 

 

 

حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه  منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن  شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خيلي ساده پا گذاشتي توي قاب اين نگاه

اومدي زندگيمو رنگ بزني رنگ سياه

خيلي وقته که ديگه قرارامون يادت مي ره

غزلاي نا سروده توي سينم مي ميره

خيلي وقته که ديگه با خاطره سر مي کنم

گلاي شقايق و با کينه پر پر مي کنم

ديگه تو خونه ي دل هيشکي هويدا نمي شه

اخه عصر اهنه عشق ديگه پيدا نمي شه

خيلي وقته چشامو دوختي به انتهاي راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدي شبيه ماه

خيلي وقته رد پام رو ماسه ها تنها مي رن

ديگه مرغ عشقا هم توي قفس زود مي ميرن

خيلي وقته که پشيموني خودم خوب مي دونم

ولي من تنها ديگه تا اخر خط مي مونم

ديگه مريم سپيدم هيچ کجا وا نمي شه

اخه عصر اهنه عشق ديگه پيدا نمي شه

خسته خسته ام ... از زمانه

از صدايه گريه هاي بي بهانه

خسته خسته ام...از عبور لحظه ها

از لحظه هاي بي تپيش بي ترانه

خسته خسته ام... از فراق و انتظار

از سکوت هر شب کنج خانه

خسته خسته ام...از شنيدن قصه هاي عاشقانه

ازدلدادگيهاي صادقانه و روياهاي کودکانه

خسته خسته ام...از عشقي که شد همبستر کينه هاي ابلهانه

 

گريه کردم تا بدوني زندگي بي غم نمي شه

اگه دستامو بگيري از غرورت کم نمي شه

ساکت و صبوري عاشق وقتي حوصله نداري

پيش حرفاي دل من حرف عشق و کم مي ياري

لحظه ها تلخ و حقيرن وقتي قهري با دل من

کاش چشمات يه جاده مي زد از دل تو تا دل من

اي که لحظه ها مو بردي تو خيالت به اسيري

نکنه بياي دوباره بونه ي تازه بگيري

من سبد سبد صداقت به دل تو هديه کردم

نکنه مي خواي بگي که مي رمو بر نمي گردم

خوب مي دوني نمي تونم بي چشات دووم بيارم

ولي از اون دل سنگت گله دارم گله دارم

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 87/03/08 ساعت 10:9 |
 برگشت

سلام به همه دوستان

معذرت مي خوام يه مدت بنا به دلايل و كارهاي شخصي بين شما دوستان گل نبودم

از كليه دوستاني كه توي اين مدت به بنده لطف داشتن و با من در تماس بودن و حتي بنده حقير رو با SMS( پيامك ) همراهي مي كردن خيلي ممنون و متشكرم

ديشب داشتم کتاب فروغ فرخزاد را مي خوندم اين بار درد دلم در قالب شعر فروغ براتون مي گم واقعا حرف دل من را زده

 

 

از بيم و اميد عشق رنجورم

        آرامش جاودانه مي خواهم

        بر حسرت دل دگر نيفزايم

     آسايش بيکرانه مي خواهم

 پا بر سر دل نهاده مي گويم 

                                      بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر

                       يک بوسه زجام زهر بگرفتن

                                               از بوسه آتشين او خوشتر

   

پنداشت اگر شبي به سر مستي در بستر عشق او سحر کردم

شبهاي دگر که رفته از عمرم در دامن ديگران به سر کردم

 

ديگر نکنم ز روي ناداني                 قرباني عشق او غرورم را

شايد که چو بگذرم از او يابم               آن گمشده شادي و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستي داد              آنکس که مرا اميد و شادي بود

 

هر جا که نشست بي تامل گفت    او يک زن ساده لوح عادي بود

مي سوزم ازاين دورويي و نيرنگ   يکرنگي کودکانه مي خواهم

اي مرگ از آن لبان خاموشت      يک بوسه جاودانه مي خواهم

رو ، پيش زني ببر غرورت را        کو عشق ترا به هيچ نشمارد

آن پيکر داغ و دردمندت را        با مهر بروي سينه نفشارد

عشقي که ترا نثار ره کردم      در سينه ديگري نخواهي يافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم    سوزنده تر آذري نخواهي يافت

در جستجوي تو و نگاه تو      ديگر ندود نگاه بي تابم

انديشه آن دو چشم رويايي     هرگز نبرد زديدگان خوابم

ديگر به هواي لحظه اي ديدار     اي زن که دلي پر از صفا داري

از مرد وفا مجو ، مجو هرگز      او معني عشق را نمي داند

راز دل خود به او مگو هرگز     همه تون را دوست دارم

ولي عاشق يک نفرم       امروز برام پيام اومده بود

عشق واقعي مثل جن مي مونه ، همه در موردش حرف مي زنند اما کمتر کسي اون را مي بينه

 

 

می‌دونم‌ که‌ یک‌ نفر هست‌ زیرِ این‌ گنبدِ سنگی‌
که‌ میاد رو آسمونم‌ می‌کشه‌ یه‌ قوس‌ِ رنگی‌
اون‌که‌ از تبارِ دریا ، اون‌که‌ از نسل‌ِ ستاره‌س‌
وقتی‌ باشه‌ هر دقیقه‌ یه‌ تولدِ دوباره‌س‌
اون‌ که‌ آینه‌ی‌ اتاقم‌ از حضورش‌ بی‌نصیبه‌
توی‌ آینه‌ من‌ نشستم‌ اما من‌ با من‌ غریبه‌
فرصتی‌ نمونده‌ای‌ عشق‌ ! این‌ صدا صدای‌ مرگه‌
آخرین‌ فصل‌ِ جوانه‌ ، فصل‌ِ جون‌ دادن‌ِ برگه‌
از تو قصه‌ها طلوع‌ کن‌ تاغروب‌ِ من‌ بمیره‌
زیر خاکسترِ سردم‌ ، شعله‌ی‌ تو جون‌ بگیره‌
یکی‌ باید اینجا باشه‌ که‌ من‌ُ بدزده‌ از من‌
با من‌ از خودم‌ خودی‌تر ، بین‌ِ تن‌ باشه‌ وُ پیرهن‌
یکی‌ باید این‌ جا باشد که‌ شب‌ُ کم‌ کنه‌ از روز
روزِ تازه‌یی‌ بیاره‌ جای‌ این‌ روزِ غزلسوز
یکی‌ باید اینجا باشه‌ ، اونی‌ که‌ مثل‌ِ کسی‌ نیست‌
وقت‌ِ سردادن‌ِ آواز مثل‌ِ اون‌ همنفسی‌ نیست‌
فرصتی‌ نمونده‌ای‌ عشق‌ ! این‌ صدا صدای‌ مرگه‌
آخرین‌ فصل‌ِ جوانه‌ ، فصل‌ِ جون‌ دادن‌ِ برگه‌
از تو قصه‌ها طلوع‌ کن‌ تا غروب‌ من‌ بمیره‌
زیرِ خاکسترِ سردم‌ ، شعله‌ی‌ تو جون‌ بگیره‌

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 87/01/25 ساعت 10:38 |
 دلم گرفته ای خدا

آرزو دارم شبي عاشق شوي

                            آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخوردهاي سرد را

 مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

                               مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من.....

نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني.....

انتظار...

 من تنهاترین فریاد در اوج صدایم

من عاشقانه ترین نگاه

در کشتی وجود تو ام

من می خواهم زنده بمانم

تا با تو باشم

با تو بخوانم

چرا که بی تو می میرم!

تمام حرف های من

فریاد قلب من است

وتمام آنها از آن توست

من زردترین پاییزم

در فصل نگاهت

پس آن را در یاب وبا برق چشمانت

غروبش را همراه باش

کسی چه می داند که فردا چه خواهد شد ؟

شاید تقدیر

دستان پر صلابتش را به سویم دراز کند وشاید هم نه

ولی تا آن روز به امید رسیدن به نگاهت

در انتظار می نشینم

زندگی جست و جوی نیمه هاست در پی نیمه ها

همه ذرات جان پيوسته با دوست

همه انديشه ام انديشه اوست

نمي بينم به غير از دوست اينجا

خدايا اين منم يا اوست اينجا

  

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم

چگونه دل اسيرت شد

قسم به شب نمي دانم

تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي

و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان

و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم

تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف

و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم

نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

         

چشام و مي بندم سعي ميکنم يادم بره که خورشيد چه جوري مسخره ام ميکرد

يادم بره که جاده چه جوري فراموشم کرد،

يادم بره که ماه واسه چي و به چه جرمي از آسمونم کوچ کرد

انتظار دستهام ديگه بي معني شده،سکوتم دردمو نمي فهمه 

واژه واژه ي حرفام به پيشواز مرگ احساسم مي رن

مهرباني من واسه کسي معنــــــــــــــــــــــــــــي نداره

چشمام ديگه طاقت ندارن خسته شدن از اينکه اشک هميشه مهمون لحظه هاشون بود

غربت لابه لاي ثانيه هام سايه انداخته مثل اينکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره

         

يکي ديوانه اي آتش بر افروخت

در آن هنگامه جان خويش را سوخت

همه خکسترش را باد مي برد

وجودش را جهان از ياد مي برد

تو همچون آتشي اي عشق جانسوز

من آن ديوانه مرد آتش افروز

من آن ديوانه آتش پرستم

در اين آتش خوشم تا زنده هستم

بزن آتش به عود استخوانم

که بوي عشق برخيزد ز جانم

خوشم با اين چنين ديوانگي ها

که مي خندم به آن فرزانگي

به غير از مردن و از ياد رفتن

غباري گشتن و بر باد رفتن

در اين عالم سرانجامي نداريم

چه فرجامي ؟ که فرجامي نداريم

لهيبي همچو آه تيره روزان

بساز اي عشق و جانم را بسوزان

     

من كيم ؟

           نقش حبابي روي آب

قايقي افتاده در دست سراب

 

من كيم ؟

           تصوير گنگ زندگي

عكس مرگ خنده ها در زير قاب

 

من كيم ؟

           گم كرده راهي در ظلام

خسته اي چشم انتظار آفتاب

 

من كيم ؟

           افسانه اي افسون شده

فصل غم آلوده اي از يك كتاب

 

 من كيم ؟

           آشفته حالي مضطرب

تشنه اي در شور زار التهاب

 

من كيم ؟

           بيمار عشق آتشين

بي طبيب افتاده اي در رختخواب

 

من كيم ؟

           حسرت كشي حيرت نسيب

 بي جوابي در دو  راه انتخاب ...............!

   

 تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزي به تو برسم

  انتظار اسان است  

 اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگي شيرين است

اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم 

   مشکلات حل مي شود  

اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم

لطفا فوتم نکن؛مي خواهم در سينه ي تو بسوزم و تمام شوم 

اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

     

 

هر شب وقتي تنها ميشم حس مي کنم پيش مني، دوباره گريم مي گيره انگار تو آغوش مني

روم نميشه نگات کنم وقتي که اشک تو چشمامه، با اينکه نيستي پيش من انگار دستات تو دستامه

بارون ميباره و تو رو دوباره پيشم مي بينم، اشک تو چشام حلقه ميشه دوباره تنها ميشينم

قول بده وقتي تنها ميشم بازم بياي کنار من، شباي جمعه که مياد بياي سرِ مزارِ من

دوباره باز ياد چشات زمزمه ي نبودنم، ببين که عاقبت چي شد قصه ي با تو بودنم

خاک سرِ مزارِ من نشوني از نبودنم ، دستاي نامردم شهر جنازه ام ربودنه

به زير خاکمو هنوز نرفتي از ياد من ، غصه نخور سياه نپوش گريه نکن براي من

ديگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم ، رو سنگ قبرم بنويس تنهاترين تنها منم

 

 

 

بارون مي اومد ...

دلم گرفته بود رفتم زير بارون

صورتمو گرفتم به طرف آسمون ، داد زدم و گفتم :

خدايا مگه من چي کار کردم ؟

خدايا به همين بارون قسمت ميدم يا اين چيزا رو تموم کن يا منو راحت کن

زدم زير گريه

صورتم خيس شده بود اما از بارون چشمام

يادته ؟ يه روزي بهت گفتم هر وقت بارون مياد بدون دلم برات تنگ شده و دارم پشت ابرا برات گريه مي کنم

صدات زدم ... اما کسي جوابمو نداد

دوباره زدم زير گريه

ياد يه حرفي افتادم

يکي بهم گفته بود وقتي بارون مياد اگه آرزو کني برآورده ميشه

منم از ته دل آرزو کردم ...

 اومدم خونه ، صورتم خيس شده بود

همه بهم گفتن چه باروني مياد !

اما هيچکس نفهميد صورت من از بارون چشمام خيس شده .

ديگر نه تو نه او نه هيچ کس

تنهايم گذاريد...

ازاين واهمه به دور خواهم شد

 تنهايم گذاريد...

از اين روز مي ترسيدم ،سراغم نياييد

تنهايم گذاريد.....

اگر ذره اي از خاكم باز گردم.

تنهايم گذاريد.....

دگر دلي نمانده ويرانه گشته خانه

تنهايم گذاريد.....

شكستنم همين بود،

تنهايم گذاريد...

بيشتر از اين نمانده ، اين اوج خستگيم است

تنهايم گذاريد.....

هر كدام كنار منين و من تنهاترين تنها،

تنهايم گذاريد...

با تو بودن لذت آرامش هست برايم.،اما،

تنهايم گذاريد.....

نمي خواهم اندوه ام بهر تو باشد

تنهايم گذاريد.....

ساحل دريايم را كسي نديد ،

تنهايم گذاريد.....

اين دل شكسته را تنها گذاريد...

تنهايم گذاريد.....

از اين پس از خود گويم

تنهايم گذاريد.....

از اين ويرانه،ز اين كاشانه

تنهايم گذاريد.....

شايد ندانيد غمتان مرگي بود برايم

تنهايم گذاريد....

به پايان رسيدم دگر چون گل شكسته

تنهايم گذاريد...

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/09/24 ساعت 12:51 |
 

پاييز با تو از راه رسيد ...

و پرنده هاي غريب آرزوهايمان چه آزادانه پر گشودند به سوي دستانت

چه غريب در پشت پنجره هاي غربت صدايمان را به آسمان فرستاديم

تا از فرشته ها ارمغان پاييز را بگيريم ...

و چه زيبا بود لحظه هايي که نگاهمان تلاقي عشق دو کبوتر را به ياد مي آورد...

تو با برگها به زمين آمدي و با نسيم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدي ...

و فقط در ياد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندي....

تو را دوست ميدارم و تنها تو را چرا که هنوز به ياد تلاقي نگاه خسته ام بر چشمان پر نيازت

مي توانم زندگي کنم.

من عاشق بوي دستان گرمت هستم که در هر فضايي بوي بهار را ميدهد و عاشق آن نگاه خسته ات که بوي نياز گمشده را ميدهد.

دوستم بدار تنها براي يک لحظه و تنها براي يک لحظه صدايم کن تا دنياي خوب افسانه هايم را

با ناقوس صدايت به آخرين پرواز نگاهت بسپارم ...

شانه هايت چه غريبانه مي لرزد از ترس جدايي بود ....

 

 

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدبل شود.مگذار که حتي آب دادن

 

 گل هاي باغچه 

 

به عادت آب دادن گل هاي باغچه تبديل شود. عشق عادت به دوست داشتن

 

و سخت دوست 

 

داشتن ديگري نيست، پيوسته نو کردن خواستني است که خود پيوسته

 

خواهان نو شدن 

 

است و دگرگون شدن. تازگي ذات عشق است و طراوت بافت عشق,چگونه

 

مي شود تازگي 

 

و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

 

ناگفته هاي مانده بر دلم را تنها تويي که خوب مي دانی 

کاش مي شد فريادشان زد

اما نه،آنوقت حرفي براي ثانيه هاي سکوتم که فقط تويي و من و سو سوي

شمعي نمي ماند...

نمي گويم تنهايي هايم را از من بگير......

نه ...... مي گويم تنهايم نگذار

فقط همين

 

ميخوام رو يه تيکه سنگ بنويسم دلم برات

تنگ شده......بعد اونو بزنم تو سرت تا بفهمي که دلتنگي چه دردي داره......

 
 

 
|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/08/17 ساعت 9:45 |
 !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شب را برای سياهی بی پايانش، برای هزاران راز نگفته ،‌برای تنها معبد آرامشم ،‌برای محرم اسرارم ،‌برای بودن با تو ،‌برای تنهايی های بی تو ،‌برای هزاران هزار حرف نگفته ،‌ برای سکوت بی پايانش و برای هزاران هزار دليل ديگر دوست دارم.

سکوت را برای صداقتش ،‌برای هزاران نگاه پر معنا ،‌برای تنهائيش ، برای بی پايانيش دوست دارم.

قانون مرگ يک ديوانه را شايد هيچ کس نفهمد جز تو ... مرگ را تنها برای خودم دوست دارم ،‌چون تنها تويی که ميدانی قانون مرگم چيست ؟؟؟تنها تويی که تمام بند های قانون مرگم را برايم روشن ميسازی!!!!!!!

کنار تو ،‌ قانون مرگ را برای سکوت هميشه بی پايانم ،‌ برای رسيدن به تو ،‌برای آرامش ابدی در برای اينکه تو درستش کردی دوست دارم. تنها تو به من بگو .... تو به من بگو حالا که در اين کره خاکی همه مرا ( ديوانه ) می خوانند  حتی (او ) چگونه تنها ترين ديوانه نباشم؟؟؟؟چگونه لب به خنده بگشايم در صورتی که قلبم مالامال از غم است؟؟؟؟؟ چگونه  شاد باشم وقتی که قلبم  در گرو خاطرات تو است !!!!!!!!!!!!!!!

سرزنشم مکن ميدانم از امانتی که تو به من هديه داده ای به درستی مراقبت نکرده ام ،‌ولی تو....

... را برای هزاران حرفی که از گفتنش عاجزم دوست دارم!!!!!!

توی اين غربت خونه يه نفـر سـاکت و خستــه

 

خسته از بـازيچه گشتن ، داره از غصه می ميره

 

تنها مرگ به ياد اونه ، از اون هيچ يادی نمونده

 

يــــادِ عشقش مونده امــا تو اين نجوای غصه

 

ديگه تنها و غريبه تـــوی اين سکوت خونـــه

 

حتی محرمــی نــداره واسه دردِ عاشقـــونــه

 

توی تنهايی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش

 

شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش

 

غصه ی يه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده

 

می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده

 

زيرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گريه

 

ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه

 

وقتي از زندگي سيرم ، تـــو که تسکين ِ دردي  

  

ديگه تو هم نمي توني پلک خيسمو ببنــــدي

 

وقتي حتي گريه با مـــن شعر رسوايي مي خونه

 

همون بهتر که اين دل درپيش تو  بمونه

 

به ا يـــاد تو خوانـــــدم  از گرمـــي دستانت

 

در يــــــادِ مــن مــانــده اشـک دو چشمـــــانـت

 

در هر نفسی بايد از عشق تو  خوانـدن را

 

زمزمه کرد با اشــــــک در اين شب بـی سودا

 

در اين سکوت عشق ،  دستانِ مرا در ياب

 

هم صدا بخوان با من چون سکوت يک مرداب

 

در هـر تپش قلبت ، قلبــم تـــو را خوانـــــد

 

عــاشق تــــر از ديــروز جز عشق نمی خواهد

 

از عشقِ تو تا مرگم ، بـــی نمـازيم شيداست

 

در رکــوع چشمانت  بـــــــت پــرستيم پيداست 

 

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/08/01 ساعت 17:15 |
 ع ع ش ش ق ق

نگذار ذهنت بر قلبت حکمراني کند ...

عشق حقيقي مثل روح است ، افراد زيادي درباره ي آن صحبت مي کنند ،
ولي تعداد معدودي آن را ديده اند .

کليد قلب ، زندگي و روح من ... همه در دستان اوست . او مالک آن است فقط بايد کليد را بچرخاند و بگذارد تا با تمامي شور و عشقم او را در بر گيرم.

زندگي را بي عشق سپري کن غم بزرگي است . اما اين تقريبا برابر است با غمي که زندگي را ترک کني بدون اينکه به کسي که عاشقش هستي بگويي که دوستش داريد .

گاهي در جستجوي چيزي هستيد که نمي توانيد آن را ببينيد .

گاهي قلب چيزي را مي بيند که چشم ها قادر به ديدن آن نيستند .

عشقي را داشتن و آن را از دست دادن بهتر از اين است که هرگز عشقي نداشته باشي .

اگر زماني که به تو مي انديشم ، تک گلي بود ،  مي توانستم تا ابد در باغ افکارم قدم بزنم .

در عشق افتادن مردم به گردن قوه ي جاذبه ي زمين نيست .

در تو خود را گم مي کنم ، بي تو خود را باز مي يابم و دوباره به دنبال گم شدن ...

عشق مانند ساعتي شندي است که با قلب لبريز و با مغز تهي مي شود .

هر کدام از ما چون فرشته اي با يک بال است . و تنها زماني قادر به پرواز خواهيم بود که در آغوش هم باشيم .

عشق عشق است ، از بين نمي رود .

کساني وارد زندگي ما مي شوند و به سرعت بيرون مي روند . افرادي براي لحظه اي کوتاه مي آيند و جاي پايشان بر روي قلب ما باقي خواهد ماند
و ما هرگز ديگر آن فرد قبلي نخواهيم بود .

مرد با چشم هايش عاشق مي شود و زن با گوش هايش .

عشق ورزيدن ، خود درس زندگي است .

لذت عشق زماني است که آن را نثار مي کني بيشتر از زماني است کهن دريافتش مي کني .

طريق دوست داشتني هر چيز اين است که بداني ممکن است آن را از دست بدهي .

قسمتي از وجود تو در من رشد کرده و ، تو خواهي ديد ، تو و من براي هميشه ،
 هرگز از هم جدا نخواهيم شد .

شايد در مسافت ولي در قلبمان هرگز .

عشق با چشم هايش نمي بيند بلکه با فکرش مي بيند از اين رو خداي عشق بال زد و تار يکي را ترسيم کرد .

بهتر است منفور باشي به خاطر چيزي که هستي تا محبوب باشي به خاطر چيزي که نيستي

بعضي از انسانها براي بدست آوردن عشق مي ميرند و بعضي براي از دست دادن آن .

عشق مانند غنچه گل سرخ است ، مي تواند پر از شکوفه شوئد يا به آرامي بميرد .

عشق مانند غنچه گل سرخ است ، مي تواند پر از شکوفه شود يا به آرامي بميرد .

همانطور که به زيبايي تو خيره شده ام ، با خود مي انديشم ، هرگز فرشته اي را ديده ام که در ارتفاعي چنين پايين پرواز کند .

کلمات دلنشين مانند شانه ي عسل هستند ، روح را حلاوت مي بخشند
و به جسم سلامتي مي دهند .

بيا و بگذار تا صبح از عشق لبريز شويم ، بيا خود را با عشق تسکين دهيم.

چرا تلفظ عباراتي نظير « خداحافظ » ، « پوزش مي خواهم » و « دوستت دارم » چنين راحت است ، اما بيان کردنشان بسيار دشوار ؟

عشق ، اشتياقي شديد براي شديدا دوست داشته شدن است .

عشق فرشته اي است در لباس هوس ...

هرگز نمي توانيم کسي را که به او لبخند نزده ايم از ته دل دوست داشته باشيم .

آتشي که عشق روشن مي کند بسيار بيشتر از سردي و خاموشي اي است که
تنفر به بار مي آورد .

هر لحظه اي که صرف عشق ورزيدن نشود ، به هدر مي رود .

عشق طريق مخصوص به خود را دارد .

نمي توانم به تو نشان بدهم که دوستت دارم . زمان اين را نشان خواهد داد .

ازدواج زماني کامل مي شود که هر دو نفر به اين باور برسند که به چيزي بيشتر از شايستگي خود رسيده اند .

اگر چيزي را دوست داري ... بگذار برود اگر به سوي تو بازگشت واقعا
مي خواهد که مال تو باشد .

عشق واقعي همچون زيارت است . وقتي اتفاق مي افتد که بدون برنامه ريزي قبلي طلبيده شود ولي کمياب است زيرا اکثر مردم برنامه ريزهاي ماهري هستند .

اگر بتوانم مانع شکستن يک قلب شوم ، زندگي ام بيهوده نبوده است .

عشق را بشناس تا شادي را بشناسي . بدون عشق ، شادي وجود ندارد .

زيبايي را با چشماني زيبا بين مي توان ديد .

دو نيمه ، شانس کمي دارند اما با پيوستن ... بله ، آن ها کامل مي شوند ... اما پيوستن دو انسان کامل يعني زيبايي ، يعني عشق .

دوري با عشق همان مي کند که با با زبانه هاي آتش ، عشق کم مايه را خاموش مي کند و عشق را شعله ور تر .

علاج تمام کجروي ها ، ناداني ها و جنايت ها ... عشق است .

هر چيز زيبا و جذاب خوب نيست ولي هر چيز خوبي ، زيباست .

عشق ترکيبي از يک روح در قالب دو تن است .

تحمل دوري خيلي چيزها براي من آسان است ، اما تحمل دوري تو نه .

عشق ناپخته م يگويد : من تو را دوست دارم زيرا به تو نياز دارم . عشق پخته مي گويد : من به تو نياز دارم زيرا دوستت دارم .

هر کجا که عشق هست زندگي هست .

جايي که ما به آن عشق مي ورزيم خانه است . خانه اي که شايد پاهايمان آن را ترک کند
ولي قلبمان هرگز .

توانايي بيان اينکه چقدر کسي را دوست داري عشق است اما اندک

عشق ، هيچ محدوديت و پشيماني نمي شناسد .

عشق فقط از سه حرف تشکيل شده که معاني بسياري در پشت اين حروف نهفته است .

عشق زماني واقعي است که از قلب انسان برخيزد نه زماني که بر زبان جاري شود .

تا زماني که دل شکسته نشوي عشق را نخواهي آموخت .

به نداي قلبت گوش کن ، زيرا از حقيقت آگاه است

 

 

در شب تاريک زندگي به تنهايي قدم مي زنم ، تو شمع من هستي ، نور درخشان من !

عشق ورزيدن زماني است که ديگر هيچ بهانه اي براي تنفر نداشته باشي.

آهنگ ، ترانه اي بدون کلام است و مرگ ، زندگي اي بدون عشق .

اگر واقعا عشق را يافتي ، به آن پرواز بده و رهايش کن . اگر خودش ماندن را انتخاب کرد ، به اين معناست که عشق واقعي تو همان است .

عشق غير قابل پيش بيني است . نمي داني چه زماني خواهد آمد .

عشق ، مهار ناشدني است و همچنين کسي که در دام عشق گرفتار شده .

عشق ، سازي است که نواي دوستي سر مي دهد .

اگر بعد از سال ها تو را ملاقات کنم ، چگونه بايد به استقبال تو بيايم ؟

بودن يعني عشق و عشق تو ، يعني بودن .

فروش عشق حقيقي هرگز آرام نخواهد گرفت .

اگر بخواهيد به قضاوت اشخاص بنشينيد زماني براي دوست داشتن انها نخواهيد داشت.

امروز تو را بيشتر از ديروز ولي کمتر از فردا دوست دارم.

گر خودت را دوست نداشته باشي چگونه مي تواني ديگران رادوست بداري؟

عشق حقيقي انجاست و به دنبال هيچ کسي نيست پس برو و ان را درياب.

هرچه بيشتر عاشق باشي هم بيشتر ازار مي بيني و هم بيشتر لذت مي بري.

عشق مانند يک الا کلنگ پر فرازونشيب است.تورابه مسير ديگر منحرف نخواهد کرد وبا تمام فرازو نشيب هايش به مقصد خواهد رساند.

قلب يک زن اقيانوسي از رازهاست.

با تو بودن مثل قدم زدن در صبحي بسيار روشن است بي گمان شور تعلق به انجا را دارم.

عشق بسيار شبيه يک کرگدن است کوته نظر و عجول. اگر نتواند
راهي پيدا کند ان را خواهد ساخت.

وقتي مرد جواني شکايت مي کند که زني قلب ندارد علامت مطمئني است
که ان زن قلبش را ربوده است.

عشق مانند بيسکويت ترد است که اسان ساخته ميشود و اسان ميشکند.

مي توان در يک ان عاشق شد.رها شدن از عشق است که زمان مي طلبد.

عشق يعني هيچگاه نگويي(پشيمانم).

عشق همچون سنگ ثابت و هميشگي نيست بلکه همچون نان است که
هر روز بايد از نو ساخته شود.

قبل از عاشق شدن بياموز چگونه در برف بدوي بدون اينکه ردپايي از خود بر جاي بگذاري.

عشق-چگونه چنين کلام کوچکي معنايي چنان بزرگ دارد؟

کساني که عشقي وراي دنيا دارند نمي توانند از ان جدا باشند.
هرگز نميرد انکه دلش زنده شد به عشق.

وقتي کسي را دوست داري به او بگو فرياد بزن فورا و در همان لحظه بگو
وگرنه تو را پشت سر خواهد گذاشت.

معشوق کسي بودن يعني زندگي براي هميشه در قلب او.

عشق مانند جنگ است اسان شروع مي شود و دشوار پايان مي پذيرد.

عشق حقيقي ابدي است.

عشق...مانند شن روان است.اگر به ان چنگ بزنيد از ميان دستان شما خواهد لغزيد. به ارامي پيمانه اي از ان برداريد تا روح شما را لبريز کند. همچنانکه شن در جستجوي پر کردن فضاي خالي دستان شماست.

تنها عشق من از تنها تنفرم پديد امده است.

به من نگو چرا که هميشه ان را شنيده ام چيزهاي زيادي براي نفرت وجود دارند ولي چيزهاي بيشتري براي عاشق شدن.

شهوت برخاسته از ذهن است عشق برخاسته از قلب و روح.

عشق غذاي روح است.

عشق مانند پيتزا است وقتي خوب است واقعا خوب است وقتي که بد است
باز هم تا حدودي خوب است.

امروز عشق بورز تا هرگز ديروزت خالي نباشد.

زماني که مرا بوسيدي متولد شدم وقتي که مرا ترکم کردي مردم ودر دو هفته اي که مرا عاشقانه دوست داشتي زندگي کردم.

من از عشق تو به چه چيزي خواهم رسيد؟(( به عشق تو))

عشق واقعي را فقط مي توان در چشمهاي انسان عاشق ديد. عشق نمي تواند حسد و غرور يا تشويش و نگراني باشد عشق همان چيزي است که در اعماق قلب تو يافت مي شود و اشتياق کسي را دارد که قلب او نيز مشتاق توست.

خدا عشق است.

عشق عمل بي پايان بخشش است. يک نگاه محبت اميز که عادت مي شود.

با خودت و با عشق صادق باش.

صداي يک بوسه به بلنداي صداي گلوله ي توپ نيست
اما انعکاس ان مدت زيادي باقي خواهد ماند.

 

 

آخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره

اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
                                                            وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي

انگاري اتيش به قلبم مي زدي
                                                            نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود

                                                            با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
                                                            تو مي رفتي رو تن برگاي خيس

فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
                                                            عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار

                                                            به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره

                                                            امان از خوش خيالي ، در به دري ، آوارگي
                                    ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/07/15 ساعت 10:43 |
 خدایا ...................

 

آه ای خدای بزرگ و مهربون :

نويسـم رازهـايـي كه نهـان است

چه حاجت ؟ غم ز چشمانم عيان است

قـلم مي گريد از اين حـال زارم

نه من حـال دلـم را مي نـگارم

كه اين تنـهايي و سنگيـني درد

دل من را شكست و پر ز خون كرد

و هر روزي هـزاران بار تا شـام

دلم مي ميـرد و مي گيرد آرام

دل خونيـن خود در دسـت گيرم

و شب ها را به سوگش مي نشينم

برايـش نغـمه هايي مي سرايم

به پايـش عقده ها را مي گشايم

دگر با من كسي درد آشنا نيست

دگر در قلب ها گويي خدا نيست

شكسته در گلويـم حجم فرياد

زمانه نـاله هايـم برده از ياد

زمـانه تا به كي با من چنـيني؟

مگر سـخت است لبخنـدم ببيني؟

به زندان جفـايت من

اسيـرم

تو مي داني از اين پيمانه سيـرم

سپـردم دل به آيـين محبـت

چه دانستم شود دل غرق محنت؟

دلا آتـش همـانا حاصـلت بود

بسوز اي دل صداقت مشكلت بود

ز نا مردان چرا اينسان غميني ؟

مگـر آخر تـو نـاجي زميني ؟

شبي اينجا شبي در آسماني

ترا ننگ است اگر اينجا بماني

خدا يا خسته ام بي كس ترينم

در اين زندان كه با حسرت قرينم

مرا از قيد اين دنيا رها كن

و لطفت بر سرم بي منتها كن

خدايـا تا به كي بايـد بنالـم؟

كه هر دم سـوزم و آشفتـه حالم

خدايا پاسـخ شب گريـه ها كو؟

هميـن امشب جواب اين دلم گو...

تا خدا راهي نيست

دو قدم پيش تر از ترديد است

سايه هاي ترديد پي تاراج دلم آمده اند همه جا تاريك است

سايه ها دور شويد نور را گم كرديد

من از اين چشمه نور جرعه اي مي خواهم

تا به احساس خدايي برسم ...

تا خدا راهی نيست ...

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/07/04 ساعت 11:29 |
 پوچ

قسم به چشمات بعد از اين

جز تو گلي بو نکنم..... 

جز به تو و به خوبيات

به هيچ کسي خو نکنم

قسم به اسمت که تورو تنها نزارم بعد از اين.....

اسم تورو داد مي زنم تا دم دماي آخري

قطره به قطره خونم رو يک جا به نامت مي کنم

دلخوشي هاي دنيا رو

خودم به کامت مي کنم.........

مي برمت يه جاي دور مي شم واست

سنگ صبور

برات يه کلبه مي سازم  پر از يه رنگي پر نور

روح و دل و جون وتنم نظر نگاهت مي کنم

دنيا هارو فداي اون چهره ي ماهت مي کنم 

هر چي که باختي پاي من هر چي که بردم مال تو

دفتر شعر پيرم رو وقتي که مردم مال تو .....

 

 

در ورقْ کاغذِ کاهي بي‌خطّي شطرنج زندگي‌ام آغاز کردم
با پانزده مهره بي‌نام و نشان آهنگ مبارزه‌ام را ساز کردم
من تهي بودم از هر رنگ سياه و همين بود عامل بدبختي من
که شب ياور مهره‌هاي مشکي است
و همين شد که شبي هشت سياهپوش سوار
همه هشت سرباز مرا به سرنيزه غفلت کشتند
اسب‌هاي من را خَستند قلعه محکم رخ‌هايم را
عاج‌هاي هر دو فيل من بشکستند و وزيرم که شبي
ترس اسارت به تنش باخته بود و مرا مبلغ آزادي خويش يافته بود
چه خيانت‌ها و چه غارت‌ها کرد و کنون چندين سال است که من
در سياه‌چال همان کاغذ بي‌خط و نشان فرياد غم و افسوس بر لب سردم دارم
و چه حاصل باشد از اين همه فرياد و فغان که عُمق سياه‌چال اُميدم از تَن بيشتر است

 

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/06/28 ساعت 11:16 |
 بی موضوع

زندگی يعنی انتظار 
چيزی فراتر از غم
وسنگين تر از آه
بر سطح واژه هايم نشسته است
وگلويم را می فشارد
درحياط خلوتم ،قصه می شود نسيم
در حيات يک حضور،باغچه پرشد ازخـــدا
در ورای انتظار ،نعره میشود سکوت...
با مدادی از جنس تنهايي
بر دفتر پراز شعرهای دلتنگی ام
با چشم های خيس مينويسم ...
چند روز ديگر، شب غربت من است ؟؟؟
غربت....
انتظار...
آه...

|+| نوشته شده توسط بهنام در 86/06/21 ساعت 8:4 |